بدو گفت موبد که ای شهریار
بگشتی تو از راه پروردگار
۱تو گفتی که بگریزم از چنگ مرگ
چو باد خزان آمد از شاخ برگ
۲ترا چاره اینست کز راه شهد
سوی چشمهٔ سو گرایی به مهد
۳نیایش کنی پیش یزدان پاک
بگردی به زاری بران گرم خاک
۴بگویی که من بندهٔ ناتوان
زده دام سوگند پیش روان
۵کنون آمدم تا زمانم کجاست
به پیش تو این داور داد و راست
۶چو بشنید شاه آن پسند آمدش
همان درد را سودمند آمدش
۷بیاورد سیصد عماری و مهد
گذر کرد بر سوی دریای شهد
۸شب و روز بودی به مهد اندرون
ز بینیش گهگه همی رفت خون
۹چو نزدیکی چشمهٔ سو رسید
برون آمد از مهد و دریا بدید
۱۰ازان آب لختی به سر بر نهاد
ز یزدان نیکی دهش کرد یاد
۱۱زمانی نیامد ز بینیش خون
بخورد و بیاسود با رهنمون
۱۲منی کرد و گفت اینت آیین و رای
نشستن چه بایست چندین به جای
۱۳چو گردنکشی کرد شاه رمه
که از خویشتن دید نیکی همه
۱۴ز دریا برآمد یکی اسپ خنگ
سرین گرد چون گور و کوتاه لنگ
۱۵دوان و چو شیر ژیان پر ز خشم
بلند و سیهخایه و زاغ چشم
۱۶کشان دم در پای با یال و بش
سیه سم و کفکافگن و شیرکش
۱۷چنین گفت با مهتران یزدگرد
که این را سپاه اندر آرید گرد
۱۸بشد گرد چوپان و ده کرهتاز
یکی زین و پیچان کمند دراز
۱۹چه دانست راز جهاندار شاه
که آوردی این اژدها را به راه
۲۰فروماند چوپان و لشکر همه
برآشفت ازان شهریار رمه
۲۱همانگاه برداشت زین و لگام
به نزدیک آن اسپ شد شادکام
۲۲چنان رام شد خنگ بر جای خویش
که ننهاد دست از پس و پای پیش
۲۳ز شاه جهاندار بستد لگام
به زین بر نهادن همان گشت رام
۲۴چو زین بر نهادش برآهخت تنگ
نجنبید بر جای تازان نهنگ
۲۵پس پای او شد که بنددش دم
خروشان شد آن بارهٔ سنگ سم
۲۶بغرید و یک جفته زد بر برش
به خاک اندر آمد سر و افسرش
۲۷ز خاک آمد و خاک شد یزدگرد
چه جویی تو زین بر شده هفتگرد
۲۸چو از گردش او نیابی رها
پرستیدن او نیارد بها
۲۹به یزدان گرای و بدو کن پناه
خداوند گردنده خورشید ماه
۳۰چو او کشته شد اسپ آبی چوگرد
بیامد بران چشمهٔ لاژورد
۳۱به آب اندرون شد تنش ناپدید
کس اندر جهان این شگفتی ندید
۳۲ز لشکر خروشی برآمد چو کوس
که شاها زمان آوریدت به طوس
۳۳همه جامهها را بکردند چاک
همی ریختند از بر و یال خاک
۳۴ازان پس بکافید موبد برش
میان تهیگاه و مغز سرش
۳۵بیاگند یکسر به کافور و مشک
به دیبا تنش را بکردند خشک
۳۶به تابوت زرین و در مهد ساج
سوی پارس شد آن خداوند تاج
۳۷چنین است رسم سرای بلند
چو آرام یابی بترس از گزند
۳۸تو رامی و با تو جهان رام نیست
چو نام خورده آید به از جام نیست
۳۹پرستیدن دین بهست از گناه
چو باشد کسی را بدین پایگاه
۴۰