چو نیمی ز تیره شب اندر گذشت
سپهر از بر کوه ساکن بگشت
۱سپهدار ترکان بنه بر نهاد
سپه را همه ترگ و جوشن بداد
۲طلایه بفرمود تا ده هزار
بود ترک برگستوان ور سوار
۳چنین گفت با لشکر افراسیاب
که من چون گذر یابم از رود آب
۴دمادم شما از پسم بگذرید
به جیحون و زورق زمان مشمرید
۵شب تیره با لشکر افراسیاب
گذر کرد از آموی و بگذاشت آب
۶همه روی کشور به بی راه و راه
سراپرده و خیمه بد بی سپاه
۷سپیده چو از باختر بردمید
طلایه سپه را به هامون ندید
۸بیامد به مژده بر شهریار
که پردخته شد شاه ز این کارزار
۹همه دشت خیمهست و پردهسرای
ز دشمن سواری نبینم به جای
۱۰چو بشنید خسرو دوان شد به خاک
نیایش کنان پیش یزدان پاک
۱۱همی گفت کای روشن کردگار
جهاندار و بیدار و پروردگار
۱۲تو دادی مرا فر و دیهیم و زور
تو کردی دل و چشم بدخواه کور
۱۳ز گیتی ستمکاره را دور کن
ز بیمش همه ساله رنجور کن
۱۴چو خورشید زرین سپر برگرفت
شب آن شعر پیروزه بر سر گرفت
۱۵جهاندار بنشست بر تخت عاج
به سر بر نهاد آن دل افروز تاج
۱۶نیایش کنان پیش او شد سپاه
که جاوید باد این سزاوار گاه
۱۷شد این لشکر از خواسته بینیاز
که از لشکر شاه چین ماند باز
۱۸همی گفت هر کس که اینت فسوس
که او رفت با لشکر و بوق و کوس
۱۹شب تیره از دست پرمایگان
بشد نامداری چنین رایگان
۲۰بدیشان چنین گفت بیدار شاه
که ای نامداران ایران سپاه
۲۱چو دشمن بود شاه را کشته به
گر آواره از جنگ برگشته به
۲۲چو پیروزگر دادمان فرهی
بزرگی و دیهیم شاهنشهی
۲۳ز گیتی ستایش مر او را کنید
شب آید نیایش مر او را کنید
۲۴که آن را که خواهد کند شوربخت
یکی بی هنر برنشاند به تخت
۲۵از این کوشش و پرسشت رای نیست
که با داد او بنده را پای نیست
۲۶بباشم بدین رزمگه پنج روز
ششم روز هرمزد گیتی فروز
۲۷برآید برانیم ز ایدر سپاه
که او کین فزایست و ما کینه خواه
۲۸بدین پنج روز اندر این رزمگاه
همی کشته جستند ز ایران سپاه
۲۹بشستند ایرانیان را ز گرد
سزاوار هر یک یکی دخمه کرد
۳۰