چو تنگ اندر آمد به نزدیکشان
نبود آگه از رای تاریکشان
۱پذیره شدندش به آیین خویش
سپه سربسر باز بردند پیش
۲چو دیدند روی برادر به مهر
یکی تازهتر برگشادند چهر
۳دو پرخاشجوی با یکی نیک خوی
گرفتند پرسش نه بر آرزوی
۴دو دل پر ز کینه یکی دل به جای
برفتند هر سه به پرده سرای
۵به ایرج نگه کرد یکسر سپاه
که او بد سزاوار تخت و کلاه
۶بیآرامشان شد دل از مهر او
دل از مهر و دیده پر از چهر او
۷سپاه پراگنده شد جفت جفت
همه نام ایرج بد اندر نهفت
۸که هست این سزاوار شاهنشهی
جز این را نزیبد کلاه مهی
۹به لشکر نگه کرد سلم از کران
سرش گشت از کار لشکر گران
۱۰به لشگرگه آمد دلی پر ز کین
جگر پر ز خون ابروان پر ز چین
۱۱سراپرده پرداخت از انجمن
خود و تور بنشست با رای زن
۱۲سخن شد پژوهنده از هردری
ز شاهی و از تاج هر کشوری
۱۳به تور از میان سخن سلم گفت
که یک یک سپاه از چه گشتند جفت
۱۴به هنگامهٔ بازگشتن ز راه
نکردی همانا به لشکر نگاه
۱۵سپاه دو شاه از پذیره شدن
دگر بود و دیگر به بازآمدن
۱۶که چندان کجا راه بگذاشتند
یکی چشم از ایرج نه برداشتند
۱۷از ایران دلم خود به دو نیم بود
به اندیشه اندیشگان برفزود
۱۸سپاه دو کشور چو کردم نگاه
از این پس جز او را نخوانند شاه
۱۹اگر بیخ او نگسلانی ز جای
ز تخت بلندت کشد زیر پای
۲۰برین گونه از جای برخاستند
همه شب همی چاره آراستند
۲۱