یکی نامه بنوشت شاه زمین
به خاور خدای و به سالار چین
۱سر نامه کرد آفرین خدای
کجا هست و باشد همیشه به جای
۲چنین گفت کاین نامهٔ پندمند
به نزد دو خورشید گشته بلند
۳دو سنگی دو جنگی دو شاه زمین
میان کیان چون درخشان نگین
۴از آنکو ز هر گونه دیده جهان
شده آشکارا برو بر نهان
۵گرایندهٔ تیغ و گرز گران
فروزندهٔ نامدار افسران
۶نمایندهٔ شب به روز سپید
گشایندهٔ گنج پیش امید
۷همه رنجها گشته آسان بدوی
برو روشنی اندر آورده روی
۸نخواهم همی خویشتن را کلاه
نه آگنده گنج و نه تاج و نه گاه
۹سه فرزند را خواهم آرام و ناز
از آن پس که دیدیم رنج دراز
۱۰برادر کزو بود دلتان به درد
وگر چند هرگز نزد باد سرد
۱۱دوان آمد از بهر آزارتان
که بود آرزومند دیدارتان
۱۲بیفگند شاهی شما را گزید
چنان کز ره نامداران سزید
۱۳ز تخت اندر آمد به زین برنشست
برفت و میان بندگی را ببست
۱۴بدان کو به سال از شما کهترست
نوازیدن کهتر اندر خورست
۱۵گرامیش دارید و نوشه خورید
چو پرورده شد تن روان پرورید
۱۶چو از بودنش بگذرد روز چند
فرستید با زی منش ارجمند
۱۷نهادند بر نامه بر مهر شاه
ز ایوان بر ایرج گزین کرد راه
۱۸بشد با تنی چند برنا و پیر
چنان چون بود راه را ناگزیر
۱۹