فرستادهٔ سلم چون گشت باز
شهنشاه بنشست و بگشاد راز
۱گرامی جهانجوی را پیش خواند
همه گفتها پیش او بازراند
۲ورا گفت کان دو پسر جنگجوی
ز خاور سوی ما نهادند روی
۳از اختر چنین استشان بهره خود
که باشند شادان به کردار بد
۴دگر آنکه دو کشور آبشخورست
که آن بومها را درشتی برست
۵برادرت چندان برادر بود
کجا مر ترا بر سر افسر بود
۶چو پژمرده شد روی رنگین تو
نگردد دگر گرد بالین تو
۷تو گر پیش شمشیر مهرآوری
سرت گردد آشفته از داوری
۸دو فرزند من کز دو دوش جهان
برینسان گشادند بر من زبان
۹گرت سر بکارست بپسیچ کار
در گنج بگشای و بربند بار
۱۰تو گر چاشت را دست یازی به جام
و گر نه خورند ای پسر بر تو شام
۱۱نباید ز گیتی ترا یار کس
بیآزاری و راستی یار بس
۱۲نگه کرد پس ایرج نامور
برآن مهربان پاک فرخ پدر
۱۳چنین داد پاسخ که ای شهریار
نگه کن بدین گردش روزگار
۱۴که چون باد بر ما همی بگذرد
خردمند مردم چرا غم خورد
۱۵همی پژمراند رخ ارغوان
کند تیره دیدار روشنروان
۱۶به آغاز گنج است و فرجام رنج
پس از رنج رفتن ز جای سپنچ
۱۷چو بستر ز خاکست و بالین ز خشت
درختی چرا باید امروز کشت
۱۸که هر چند چرخ از برش بگذرد
تنش خون خورد بار کین آورد
۱۹خداوند شمشیر و گاه و نگین
چو ما دید بسیار و بیند زمین
۲۰از آن تاجور نامداران پیش
ندیدند کین اندر آیین خویش
۲۱چو دستور باشد مرا شهریار
به بد نگذرانم بد روزگار
۲۲نباید مرا تاج و تخت و کلاه
شوم پیش ایشان دوان بیسپاه
۲۳بگویم که ای نامداران من
چنان چون گرامی تن و جان من
۲۴به بیهوده از شهریار زمین
مدارید خشم و مدارید کین
۲۵به گیتی مدارید چندین امید
نگر تا چه بد کرد با جمشید
۲۶به فرجام هم شد ز گیتی بدر
نماندش همان تاج و تخت و کمر
۲۷مرا با شما هم به فرجام کار
بباید چشیدن بد روزگار
۲۸دل کینه ورشان بدین آورم
سزاوارتر زانکه کین آورم
۲۹بدو گفت شاه ای خردمند پور
برادر همی رزم جوید تو سور
۳۰مرا این سخن یاد باید گرفت
ز مه روشنایی نیاید شگفت
۳۱ز تو پر خرد پاسخ ایدون سزید
دلت مهر پیوند ایشان گزید
۳۲ولیکن چو جانی شود بیبها
نهد پر خرد در دم اژدها
۳۳چه پیش آیدش جز گزاینده زهر
کش از آفرینش چنین است بهر
۳۴ترا ای پسر گر چنین است رای
بیارای کار و بپرداز جای
۳۵پرستنده چند از میان سپاه
بفرمای کایند با تو به راه
۳۶ز درد دل اکنون یکی نامه من
نویسم فرستم بدان انجمن
۳۷مگر باز بینم ترا تن درست
که روشن روانم به دیدار تست
۳۸