وزان روی شد شهریار جوان
چوبگذشت شاد از پل نهروان
۱همه مهتران را زلشکر بخواند
سزاوار بر تخت شاهی نشاند
۲چنین گفت کای نیکدل سروران
جهاندیده و کار کرده سران
۳بشاهی مرا این نخستین سرست
جز از آزمایش نه اندرخورست
۴بجای کسی نیست ما را سپاس
وگر چند هستیم نیکی شناس
۵شمارا زما هیچ نیکی نبود
که چندین غم ورنج باید فزود
۶نیاکان ما را پرستیدهاید
بسی شور و تلخ جهان دیدهاید
۷بخواهم گشادن یکی راز خویش
نهان دارم از لشکر آواز خویش
۸سخن گفتن من بایرانیان
نباید که بیرون برند ازمیان
۹کزین گفتن اندیشه من تباه
شود چون بگویند پیش سپاه
۱۰من امشب سگالیدهام تاختن
سپه را به جنگ اندر انداختن
۱۱که بهرام را دیدهام در سخن
سواریست اسپ افگن وکارکن
۱۲همی کودکی بیخرد داندم
بگرز و بشمشیر ترساندم
۱۳نداند که من شب شبیخون کنم
برزم اندرون بیم بیرون کنم
۱۴اگریار باشید بامن به جنگ
چو شب تیره گردد نسازم درنگ
۱۵چو شوید بعنبر شب تیره روی
بیفشاند این گیسوی مشکبوی
۱۶شما برنشینید با ساز جنگ
همه گرز و خنجر گرفته بچنگ
۱۷بران برنهادند یکسر سپاه
که یک تن نگردد زفرمان شاه
۱۸چو خسرو بیامد بپرده سرای
زبیگانه مردم بپردخت جای
۱۹بیاورد گستهم وبندوی را
جهاندیده و گرد گردوی را
۲۰همه کارزار شبیخون بگفت
که با او مگر یار باشند و جفت
۲۱بدو گفت گستهم کای شهریار
چرایی چنین ایمن از روزگار
۲۲تو با لشکر اکنون شبیخون کنی
ز دلها مگر مهر بیرون کنی
۲۳سپاه تو با لشکر دشمنند
ابا او همه یک دل ویک تنند
۲۴ز یک سو نبیره ز یک سو نیا
به مغز اندرون کی بود کیمیا
۲۵ازین سو برادر وزان سو پدر
همه پاک بسته یک اندر دگر
۲۶پدر چون کند با پسر کارزار
بدین آرزو کام دشمن مخار
۲۷نبایست گفت این سخن با سپاه
چو گفتی کنون کار گردد تباه
۲۸بدو گفت گردوی کاین خود گذشت
گذشته همه باد گردد به دشت
۲۹توانایی و کام وگنج وسپاه
سر مرد بینا نپیچد ز راه
۳۰بدین رزمگه امشب اندر مباش
ممان تا شود گنج و لشکر به لاش
۳۱که من بیگمانم کزین راز ما
وزین ساختن در نهان سازما
۳۲بدان لشکر اکنون رسید آگهی
نباید که تو سر بدشمن دهی
۳۳چوبشنید خسرو پسند آمدش
به دل رای او سودمند آمدش
۳۴گزین کرد زان سرکشان مرد چند
که باشند برنیک وبد یارمند
۳۵چو خرداد برزین و گستهم شیر
چوشاپور و چون اندیان دلیر
۳۶چو بندوی خراد لشکر فروز
چو نستود لشکرکش نیوسوز
۳۷تلی بود پر سبزه وجای سور
سپه را همیدید خسرو ز دور
۳۸