بیامد سوی پارس کاووس کی
جهانی به شادی نوافگند پی
۱بیاراست تخت و بگسترد داد
به شادی و خوردن دل اندر نهاد
۲فرستاد هر سو یکی پهلوان
جهاندار و بیدار و روشنروان
۳به مرو و نشاپور و بلخ و هری
فرستاد بر هر سویی لشکری
۴جهانی پر از داد شد یکسره
همی روی برتافت گرگ از بره
۵ز بس گنج و زیبایی و فرهی
پری و دد و دام گشتش رهی
۶مهان پیش کاووس کهتر شدند
همه تاجدارنش لشکر شدند
۷جهان پهلوانی به رستم سپرد
همه روزگار بهی زو شمرد
۸یکی خانه کرد اندر البرز کوه
که دیو اندران رنجها شد ستوه
۹بفرمود کز سنگ خارا کنند
دو خانه برو هر یکی ده کمند
۱۰بیاراست آخر به سنگ اندرون
ز پولاد میخ و ز خارا ستون
۱۱ببستند اسپان جنگی بدوی
هم اشتر عماریکش و راه جوی
۱۲دو خانه دگر ز آبگینه بساخت
زبرجد به هر جایش اندر نشاخت
۱۳چنان ساخت جای خرام و خورش
که تن یابد از خوردنی پرورش
۱۴دو خانه ز بهر سلیح نبرد
بفرمو کز نقرهٔ خام کرد
۱۵یکی کاخ زرین ز بهر نشست
برآورد و بالاش داده دو شست
۱۶نبودی تموز ایچ پیدا ز دی
هوا عنبرین بود و بارانش می
۱۷به ایوانش یاقوت برده بکار
ز پیروزه کرده برو بر نگار
۱۸همه ساله روشن بهاران بدی
گلان چون رخ غمگساران بدی
۱۹ز درد و غم و رنج دل دور بود
بدی را تن دیو رنجور بود
۲۰به خواب اندر آمد بد روزگار
ز خوبی و از داد آموزگار
۲۱به رنجش گرفتار دیوان بدند
ز بادافرهٔ او غریوان بدند
۲۲