وزین روی بنشست بهرام گرد
بزرگان برفتند با او وخرد
۱سپهبد بپرسید زان سرکشان
که آمد زخویشان شما را نشان
۲فرستید هرکس که دارید خویش
که باشند یکدل به گفتار وکیش
۳گریشان بیایند وفرمان کنند
به پیمان روان را گروگان کنند
۴سپه ماند از بردع واردبیل
از ارمینیه نیز بیمرد وخیل
۵ازیشان برزم اندرون نیست باک
چه مردان بردع چه یک مشت خاک
۶شنیدند گردنکشان این سخن
که بهرام جنگ آور افگند بن
۷زلشکر گزیدند مردی دبیر
سخن گوی و داننده ویادگیر
۸بیامد گوی با دلی پر ز راز
همیبود پویان شب دیریاز
۹بگفت آنچ بشنید زان مهتران
ازان نامداران وکنداوران
۱۰از ایرانیان پاسخ ایدون شنید
که تا رزم لشکر نیاید پدید
۱۱یکی مازخسرو نگردیم باز
بترسیم کین کارگردد دراز
۱۲مباشید ایمن بران رزمگاه
که خسرو شبیخون کند با سپاه
۱۳چو پاسخ شنید آن فرستاده مرد
سوی لشکر پهلوان شد چو گرد
۱۴همه لشکرآتش برافروختند
بهر جای شمعی همیسوختند
۱۵