وزان جایگه برکشیدند کوس
ز بُست و نشاپور شد تا به طوس
۱خبر یافت ماهوی سوری ز شاه
که تا مرز طوس اندر آمد سپاه
۲پذیره شدش با سپاه گران
همه نیزهداران جوشنوران
۳چو پیدا شد آن فر و اورند شاه
درفش بزرگی و چندان سپاه
۴پیاده شد از باره ماهوی زود
بران کهتری بندگیها فزود
۵همیرفت نرم از بر خاک گرم
دو دیده پر از آب کرده ز شرم
۶زمین را ببوسید و بردش نماز
همیبود پیشش زمانی دراز
۷فرخزاد چون روی ماهوی دید
سپاهی بران سان رده برکشید
۸ز ماهوی سوری دلش گشت شاد
برو بر بسی پندها کرد یاد
۹که این شاه را از نژاد کیان
سپردم تو را تا ببندی میان
۱۰نباید که بادی برو بر جهد
وگر خود سپاسی برو برنهد
۱۱مرا رفت باید همی سوی ری
ندانم که کی بینم این تاج کی
۱۲که چون من فراوان به آوردگاه
شد از جنگ آن نیزهداران تباه
۱۳چو رستم سواری به گیتی نبود
نه گوش خردمند هرگز شنود
۱۴بدست یکی زاغسر کشته شد
به من بر چنین روز برگشته شد
۱۵که یزدان ورا جای نیکان دهاد
سیهزاغ را درد پیکان دهاد
۱۶بدو گفت ماهوی کای پهلوان
مرا شاه چشمست و روشن روان
۱۷پذیرفتم این زینهار تو را
سپهر تو را شهریار تو را
۱۸فرخزاد هرمزد زان جایگاه
سوی ری بیامد به فرمان شاه
۱۹برین نیز بگذشت چندی سپهر
جدا شد ز مغز بداَندیش مهر
۲۰شبان را همی تخت کرد آرزوی
دگرگونهتر شد به آیین و خوی
۲۱تن خویش یک چند بیمار کرد
پرستیدن شاه دشوار کرد
۲۲