چنین گفت پس پهلوان با زرسپ
که بفروز دل را چو آذرگشسپ
۱سلیح سواران جنگی بپوش
بجان و تن خویشتن دار گوش
۲تو خواهی مگر کین آن نامدار
وگرنه نبینم کسی خواستار
۳زرسپ آمد و ترگ بر سر نهاد
دلی پر ز کین و لبی پر ز باد
۴خروشان باسپ اندر آورد پای
بکردار آتش درآمد ز جای
۵چنین گفت شیر ژیان با تخوار
که آمد دگرگون یکی نامدار
۶ببین تا شناسی که این مرد کیست
یکی شهریار است اگر لشکریست
۷چنین گفت با شاه جنگی تخوار
که آمد گه گردش روزگار
۸که این پور طوسست نامش زرسپ
که از پیل جنگی نگرداند اسپ
۹که جفتست با خواهر ریونیز
بکین آمدست این جهانجوی نیز
۱۰چو بیند بر و بازوی و مغفرت
خدنگی بباید گشاد از برت
۱۱بدان تا بخاک اندر آید سرش
نگون اندر آید ز باره برش
۱۲بداند سپهدار دیوانه طوس
که ایدر نبودیم ما بر فسوس
۱۳فرود دلاور برانگیخت اسپ
یکی تیر زد بر میان زرسپ
۱۴که با کوههٔ زین تنش را بدوخت
روانش ز پیکان او برفروخت
۱۵بیفتاد و برگشت ازو بادپای
همی شد دمان و دنان باز جای
۱۶خروشی برآمد ز ایران سپاه
زسر برگرفتند گردان کلاه
۱۷دل طوس پرخون و دیده پراب
بپوشید جوشن هم اندر شتاب
۱۸ز گردان جنگی بنالید سخت
بلرزید برسان برگ درخت
۱۹نشست از بر زین چو کوهی بزرگ
که بنهند بر پشت پیلی سترگ
۲۰عنان را بپیچید سوی فرود
دلش پر ز کین و سرش پر ز دود
۲۱