تخوار سراینده گفت آن زمان
که آمد بر کوه کوهی دمان
۱سپهدار طوسست کامد بجنگ
نتابی تو با کار دیده نهنگ
۲برو تا در دژ ببندیم سخت
ببینیم تا چیست فرجام بخت
۳چو فرزند و داماد او را برزم
تبه کردی اکنون میندیش بزم
۴فرود جوان تیز شد با تخوار
که چون رزم پیش آید و کارزار
۵چه طوس و چه شیر و چه پیل ژیان
چه جنگی نهنگ و چه ببر بیان
۶بجنگ اندرون مرد را دل دهند
نه بر آتش تیز بر گل نهند
۷چنین گفت با شاهزاده تخوار
که شاهان سخن را ندارند خوار
۸تو هم یک سواری اگر ز آهنی
همی کوه خارا ز بن برکنی
۹از ایرانیان نامور سی هزار
برزم تو آیند بر کوهسار
۱۰نه دژ ماند اینجا نه سنگ و نه خاک
سراسر ز جا اندر آرند پاک
۱۱وگر طوس را زین گزندی رسد
به خسرو ز دردش نژندی رسد
۱۲بکین پدرت اندر آید شکست
شکستی که هرگز نشایدش بست
۱۳بگردان عنان و مینداز تیر
بدژ شو مبر رنج بر خیرهخیر
۱۴سخن هرچ از پیش بایست گفت
نگفت و همی داشت اندر نهفت
۱۵ز بیمایه دستور ناکاردان
ورا جنگ سود آمد و جان زیان
۱۶