فرود جوان را دژ آباد بود
بدژ درپرستنده هفتاد بود
۱همه ماهرویان بباره بدند
چو دیبای چینی نظاره بدند
۲ازان بازگشتن فرود جوان
ازیشان همی بود تیرهروان
۳چنین گفت با شاهزاده تخوار
که گر جست خواهی همی کارزار
۴نگر نامور طوس را نشکنی
ترا آن به آید که اسپ افگنی
۵و دیگر که باشد مر او را زمان
نیاید به یک چوبه تیر از کمان
۶چو آمد سپهبد بر این تیغ کوه
بیاید کنون لشکرش همگروه
۷ترا نیست در جنگ پایاب اوی
ندیدی بروهای پرتاب اوی
۸فرود از تخوار این سخنها شنید
کمان را بزه کرد و اندر کشید
۹خدنگی بر اسپ سپهبد بزد
چنان کز کمان سواران سزد
۱۰نگون شد سر تازی و جان بداد
دل طوس پرکین و سر پر ز باد
۱۱بلشکر گه آمد بگردن سپر
پیاده پر از گرد و آسیمه سر
۱۲گواژه همی زد پس او فرود
که این نامور پهلوان را چه بود
۱۳که ایدون ستوه آمد از یک سوار
چگونه چمد در صف کارزار
۱۴پرستندگان خنده برداشتند
همی از چَرَم نعره برداشتند
۱۵که پیش جوانی یکی مرد پیر
ز افراز غلتان شد از بیم تیر
۱۶سپهبد فرود آمد از کوه سر
برفتند گردان پر اندوه سر
۱۷که اکنون تو بازآمدی تندرست
بآب مژه رخ نبایست شست
۱۸بپیچید زان کار پرمایه گیو
که آمد پیاده سپهدار نیو
۱۹چنین گفت کین را خود اندازه نیست
رخ نامداران برین تازه نیست
۲۰اگر شهریارست با گوشوار
چه گیرد چنین لشکر گشن خوار
۲۱نباید که باشیم همداستان
به هر گونهای کو زند داستان
۲۲اگر طوس یک بار تندی نمود
زمانه پرآزار گشت از فرود
۲۳همه جان فدای سیاوش کنیم
نباید که این بد فرامش کنیم
۲۴زرسپ گرانمایه زو شد بباد
سواری سرافراز نوذرنژاد
۲۵بخونست غرقه تن ریونیز
ازین بیش خواری چه بینیم نیز
۲۶گرو پور جمست و مغز قباد
بنادانی این جنگ را برگشاد
۲۷