وزان پس غم و شادی یزدگرد
چنان گشت بر پور چون باد ارد
۱برین نیز چندی زمان برگذشت
به ایران پدر پور فرخ به دشت
۲ز شاهی پراندیشه شد یزدگرد
ز هر کشوری موبدان کرد گرد
۳به اخترشناسان بفرمود شاه
که تا کردهر یک به اختر نگاه
۴که تا کی بود در جهان مرگ اوی
کجا تیره گردد سر و ترگ اوی
۵چه باشد کجا باشد آن روزگار
که پژمرده گردد گل شهریار
۶ستارهشمر گفت کاین خود مباد
که شاه جهان گیرد از مرگ یاد
۷چو بخت شهنشاه بدرو شود
از ایدر سوی چشمهٔ سو شود
۸فراز آورد لشکر و بوق و کوس
به شادی نظاره شود سوی طوس
۹بر آن جایگه بر بود هوش اوی
چو این راز بگذشت بر گوش اوی
۱۰ازین دانش ار یادگیری به دست
که این راز در پردهٔ ایزدست
۱۱چو بشنید زو شاه سوگند خورد
به خراد برزین و خورشید زرد
۱۲که من چشمهٔ سو نبینم به چشم
نه هنگام شادی نه هنگام خشم
۱۳برین نیز برگشت گردون سه ماه
زمانه به جوش آمد از خون شاه
۱۴چو بیدادگر شد شبان با رمه
بدو بازگردد بدیها همه
۱۵ز بینیش بگشاد یک روز خون
پزشک آمد از هر سوی رهنمون
۱۶به دارو چو یک هفته بستی پزشک
دگر هفته خون آمدی چون سرشک
۱۷