چو خورشید برزد سر از کوه و راغ
زمین شد به کردار زرین چراغ
۱جهاندار دارا سپه برگرفت
جهان چادر قیر بر سرگرفت
۲بیاورد لشکر ز رود فرات
به هامون سپه بیش بود از نبات
۳سکندر چو بشنید کامد سپاه
بزد کوس و آورد لشکر به راه
۴دو لشکر که آن را کرانه نبود
چو اسکندر اندر زمانه نبود
۵ز ساز و ز گردان هر دو گروه
زمین همچو دریا بد و گرد کوه
۶ز خفتان وز خنجر هندوان
ز بالا و اسپ وز برگستوان
۷دو رویه سپه برکشیدند صف
ز خنجر همی یافت خورشید تف
۸به پیش سپاه آوریدند پیل
جهان شد به کردار دریای نیل
۹سواران جنگ از پس و پیل پیش
همه برگرفته دل از جان خویش
۱۰تو گفتی هوا خون خروشد همی
زمین از خروشش بجوشد همی
۱۱ز بس نالهٔ بوق و هندی درای
همی کوه را دل برآمد ز جای
۱۲ز آواز اسپان و بانگ سران
چرنگیدن گرزهای گران
۱۳تو گفتی زمین کوه جنگی شدست
ز گرد آسمان روی زنگی شدست
۱۴به یک هفته گردان پرخاشجوی
به روی اندر آورده بودند روی
۱۵بهشتم برآمد یکی تیره گرد
بران سان که خورشید شد لاژورد
۱۶بپوشید دیدار ایران سپاه
گریزان برفتند از آن رزمگاه
۱۷سپاه سکندر پس اندر دمان
یکی پرغم و دیگری شادمان
۱۸سکندر بشد تا لب رودبار
بکشتند ز ایرانیان بیشمار
۱۹سپاه از لب رود برگاشتند
بفرمود تا رود بگذاشتند
۲۰به پیروزی آمد بران رزمگاه
کجا پیش بود آن گزیده سپاه
۲۱