گرامی پشوتن که دستور بود
ز کشتن دلش سخت رنجور بود
۱به پیش جهاندار بر پای خاست
چنین گفت کای خسرو داد و راست
۲اگر کینه بودت به دل خواستی
پدید آمد از کاستی راستی
۳کنون غارت و کشتن و جنگ و جوش
مفرمای و مپسند چندین خروش
۴ز یزدان بترس و ز ما شرمدار
نگه کن بدین گردش روزگار
۵یکی را برآرد به ابر بلند
یکی زو شود زار و خوار و نژند
۶پدرت آن جهانگیر لشکر فروز
نه تابوت را شد سوی نیمروز
۷نه رستم به کابل به نخچیرگاه
بدان شد که تا نیست گردد به چاه
۸تو تا باشی ای خسرو پاک و راد
مرنجان کسی را که دارد نژاد
۹چو فرزند سام نریمان ز بند
بنالد به پروردگار بلند
۱۰بپیچی ازان گرچه نیکاختری
چو با کردگار افگند داوری
۱۱چو رستم نگهدار تخت کیان
همی بر در رنج بستی میان
۱۲تو این تاج ازو یافتی یادگار
نه از راه گشتاسپ و اسفندیار
۱۳ز هنگامهٔ کی قباد اندرآی
چنین تا به کیخسرو پاکرای
۱۴بزرگی به شمشیر او داشتند
مهان را همه زیر او داشتند
۱۵ازو بند بردار گر بخردی
دلت بازگردان ز راه بدی
۱۶چو بشنید شاه از پشوتن سخن
پشیمان شد از درد و کین کهن
۱۷خروشی برآمد ز پردهسرای
که ای پهلوانان با داد و رای
۱۸بسیچیدن بازگشتن کنید
مبادا که تاراج و کشتن کنید
۱۹بفرمود تا پای دستان ز بند
گشادند و دادند بسیار پند
۲۰تن کشته را دخمه کردند جای
به گفتار دستور پاکیزهرای
۲۱ز زندان به ایوان گذر کرد زال
برو زار بگریست فرخ همال
۲۲که زارا دلیرا گوا رستما
نبیرهٔ گو نامور نیرما
۲۳تو تا زندهبودی که آگاه بود
که گشتاسپ اندر جهان شاه بود
۲۴کنون گنج تاراج و دستان اسیر
پسر زار کشته به پیکان تیر
۲۵مبیناد چشم کس این روزگار
زمین باد بیتخم اسفندیار
۲۶ازان آگهی سوی بهمن رسید
به نزدیک فرخ پشوتن رسید
۲۷پشوتن ز رودابه پردرد شد
ازان شیون او رخش زرد شد
۲۸به بهمن چنین گفت کای شاه نو
چو بر نیمهٔ آسمان ماه نو
۲۹به شبگیر ازین مرز لشکر بران
که این کار دشوار گشت و گران
۳۰ز تاج تو چشم بدان دور باد
همه روزگاران تو سور باد
۳۱بدین خانهٔ زال سام دلیر
سزد گر نماند شهنشاه دیر
۳۲چو شد کوه بر گونهٔ سندروس
ز درگاه برخاست آوای کوس
۳۳بفرمود پس بهمن کینهخواه
کزانجا برانند یکسر سپاه
۳۴همانگه برآمد ز پردهسرای
تبیره ابا بوق و هندی درای
۳۵از آنجا به ایران نهادند روی
به گفتار دستور آزادهخوی
۳۶سپه را ز زابل به ایران کشید
به نزدیک شهر دلیران کشید
۳۷برآسود و بر تخت بنشست شاد
جهان را همی داشت با رسم و داد
۳۸به درویش بخشید چندی درم
ازو چند شادان و چندی دژم
۳۹جهانا چه خواهی ز پروردگان
چه پروردگان داغ دل بردگان
۴۰