پسر بد مر او را یکی همچو شیر
که ساسان همی خواندی اردشیر
۱دگر دختری داشت نامش همای
هنرمند و بادانش و نیکرای
۲همی خواندندی ورا چهرزاد
ز گیتی به دیدار او بود شاد
۳پدر درپذیرفتش از نیکوی
بران دین که خوانی همی پهلوی
۴همای دلافروز تابنده ماه
چنان بد که آبستن آمد ز شاه
۵چو شش ماه شد پر ز تیمار شد
چو بهمن چنان دید بیمار شد
۶چو از درد شاه اندرآمد ز پای
بفرمود تا پیش او شد همای
۷بزرگان و نیکاختران را بخواند
به تخت گرانمایگان بر نشاند
۸چنین گفت کاین پاکتن چهرزاد
به گیتی فراوان نبودست شاد
۹سپردم بدو تاج و تخت بلند
همان لشکر و گنج با ارجمند
۱۰ولی عهد من او بود در جهان
همانکس کزو زاید اندر نهان
۱۱اگر دختر آید برش گر پسر
ورا باشد این تاج و تخت پدر
۱۲چو ساسان شنید این سخن خیره شد
ز گفتار بهمن دلش تیره شد
۱۳بدو روز و دو شب بسان پلنگ
ز ایران به مرزی دگر شد ز ننگ
۱۴دمان سوی شهر نشاپور شد
پر آزار بد از پدر دور شد
۱۵زنی را ز تخم بزرگان بخواست
بپرورد و با جان و دل داشت راست
۱۶نژادش به گیتی کسی را نگفت
همی داشت آن راستی در نهفت
۱۷زن پاکتن خوب فرزند زاد
ز ساسان پرمایه بهمن نژاد
۱۸پدر نام ساسانش کرد آن زمان
مر او را به زودی سرآمد زمان
۱۹چو کودک ز خردی به مردی رسید
دران خانه جز بینوایی ندید
۲۰ز شاه نشاپور بستد گله
که بودی به کوه و به هامون یله
۲۱همی بود یکچند چوپان شاه
به کوه و بیابان و آرامگاه
۲۲کنون بازگردم به کار همای
پس از مرگ بهمن که بگرفت جای
۲۳