بیاراست لشکر سپهدار طوس
بپیلان جنگی و مردان و کوس
۱پیاده سوی کوه شد با بنه
سپهدار گودرز بر میمنه
۲رده برکشیده همه یکسره
چو رهام گودرز بر میسره
۳ز نالیدن کوس با کرنای
همی آسمان اندر آمد ز جای
۴دل چرخ گردان بدو چاک شد
همه کام خورشید پرخاک شد
۵چنان شد که کس روی هامون ندید
ز بس گرد کز رزمگه بردمید
۶ببارید الماس از تیره میغ
همی آتش افروخت از گرز و تیغ
۷سنانهای رخشان و تیغ سران
درفش از بر و زیر گرز گران
۸هوا گفتی از گرز و از آهنست
زمین یکسر از نعل در جوشنست
۹چو دریای خون شد همه دشت و راغ
جهان چون شب و تیغها چون چراغ
۱۰ز بس نالهٔ کوس با کرنای
همی کس ندانست سر را ز پای
۱۱سپهبد به گودرز گفت آن زمان
که تاریک شد گردش آسمان
۱۲مرا گفته بود این ستارهشناس
که امروز تا شب گذشته سه پاس
۱۳ز شمشیر گردان چو ابر سیاه
همی خون فشاند به آوردگاه
۱۴سرانجام ترسم که پیروزگر
نباشد مگر دشمن کینه ور
۱۵چو شیدوش و رهام و گستهم و گیو
زرهدار خراد و برزین نیو
۱۶ز صف در میان سپاه آمدند
جگر خسته و کینهخواه آمدند
۱۷بابر اندر آمد ز هر سو غریو
بسان شب تار و انبوه دیو
۱۸وزان روی هومان بکردار کوه
بیاورد لشکر همه همگروه
۱۹وزان پس گزیدند مردان مرد
که بردشت سازند جای نبرد
۲۰گرازه سر گیوگان با نهل
دو گرد گرانمایهٔ شیردل
۲۱چو رهام گودرز و فرشیدورد
چو شیدوش و لهاک شد هم نبرد
۲۲ابا بیژن گیو کلباد را
که بر هم زدی آتش و باد را
۲۳ابا شطرخ نامور گیو را
دو گرد گرانمایهٔ نیو را
۲۴چو گودرز و پیران و هومان و طوس
نبد هیچ پیدا درنگ و فسوس
۲۵چنین گفت هومان که امروز کار
نباید که چون دی بود کارزار
۲۶همه جان شیرین بکف برنهید
چو من برخروشم دمید و دهید
۲۷تهی کرد باید ازیشان زمین
نباید که آیند زین پس بکین
۲۸بپیش اندر آمد سپهدار طوس
پیاده بیاورد و پیلان و کوس
۲۹صفی برکشیدند پیش سوار
سپردار و ژوپینور و نیزهدار
۳۰مجنبید گفت ایچ از جای خویش
سپر با سنان اندرارید پیش
۳۱ببینیم تا این نبرده سران
چگونه گزارند گرز گران
۳۲