کتایون چو بشنید شد پر ز خشم
به پیش پسر شد پر از آب چشم
۱چنین گفت با فرخ اسفندیار
که ای از کیان جهان یادگار
۲ز بهمن شنیدم که از گلستان
همی رفت خواهی به زابلستان
۳ببندی همی رستم زال را
خداوند شمشیر و گوپال را
۴ز گیتی همی پند مادر نیوش
به بد تیز مشتاب و چندین مکوش
۵سواری که باشد به نیروی پیل
ز خون راند اندر زمین جوی نیل
۶بدرد جگرگاه دیو سپید
ز شمشیر او گم کند راه شید
۷همان ماه هاماوران را بکشت
نیارست گفتن کس او را درشت
۸همانا چو سهراب دیگر سوار
نبودست جنگی گه کارزار
۹به چنگ پدر در به هنگام جنگ
به آوردگه کشته شد بیدرنگ
۱۰به کین سیاوش ز افراسیاب
ز خون کرد گیتی چو دریای آب
۱۱که نفرین بر این تخت و این تاج باد
بر این کشتن و شور و تاراج باد
۱۲مده از پی تاج سر را به باد
که با تاج شاهی ز مادر نزاد
۱۳پدر پیر سر گشت و برنا توی
به زور و به مردی توانا توی
۱۴سپه یکسره بر تو دارند چشم
میفگن تن اندر بلایی به خشم
۱۵جز از سیستان در جهان جای هست
دلیری مکن تیز منمای دست
۱۶مرا خاکسار دو گیتی مکن
ازین مهربان مام بشنو سخن
۱۷چنین پاسخ آوردش اسفندیار
که ای مهربان این سخن یاددار
۱۸همانست رستم که دانی همی
هنرهاش چون زند خوانی همی
۱۹نکوکارتر زو به ایران کسی
نیابی و گر چند پویی بسی
۲۰چو او را به بستن نباشد روا
چنین بد نه خوب آید از پادشا
۲۱ولیکن نباید شکستن دلم
که چون بشکنی دل ز جان بگسلم
۲۲چگونه کشم سر ز فرمان شاه
چگونه گذارم چنین دستگاه
۲۳مرا گر به زاول سرآید زمان
بدان سو کشد اخترم بیگمان
۲۴چو رستم بیاید به فرمان من
ز من نشنود سرد هرگز سخن
۲۵ببارید خون از مژه مادرش
همه پاک بر کند موی از سرش
۲۶بدو گفت کای ژنده پیل ژیان
همی خوار گیری ز نیرو روان
۲۷نباشی بسنده تو با پیلتن
از ایدر مرو بی یکی انجمن
۲۸مبر پیش پیل ژیان هوش خویش
نهاده بدین گونه بر دوش خویش
۲۹اگر زین نشان رای تو رفتنست
همه کام بدگوهر آهرمنست
۳۰به دوزخ مبر کودکان را به پای
که دانا بخواند ترا پاک رای
۳۱به مادر چنین گفت پس جنگجوی
که نابردن کودکان نیست روی
۳۲چو با زن پس پرده باشد جوان
بماند منش پست و تیرهروان
۳۳به هر رزمگه باید او را نگاه
گذارد بهر زخم گوپال شاه
۳۴مرا لشکری خود نیاید به کار
جز از خویش و پیوند و چندی سوار
۳۵ز پیش پسر مادر مهربان
بیامد پر از درد و تیرهروان
۳۶همه شب ز مهر پسر مادرش
ز دیده همی ریخت خون بر برش
۳۷