به شبگیر هنگام بانگ خروس
ز درگاه برخاست آوای کوس
۱چو پیلی به اسپ اندر آورد پای
بیاورد چون باد لشکر ز جای
۲همی رفت تا پیشش آمد دو راه
فرو ماند بر جای پیل و سپاه
۳دژ گنبدان بود راهش یکی
دگر سوی زاول کشید اندکی
۴شتر انک در پیش بودش بخفت
تو گفتی که گشتست با خاک جفت
۵همی چوب زد بر سرش ساروان
ز رفتن بماند آن زمان کاروان
۶جهانجوی را آن بد آمد به فال
بفرمود کش سر ببرند و یال
۷بدان تا بدو بازگردد بدی
نباشد به جز فره ایزدی
۸بریدند پرخاشجویان سرش
بدو بازگشت آن زمان اخترش
۹غمی گشت زان اشتر اسفندیار
گرفت آن زمان اختر شوم خوار
۱۰چنین گفت کآن کس که پیروز گشت
سر بخت او گیتی افروز گشت
۱۱بد و نیک هر دو ز یزدان بود
لب مرد باید که خندان بود
۱۲وزانجا بیامد سوی هیرمند
همی بود ترسان ز بیم گزند
۱۳بر آیین ببستند پردهسرای
بزرگان لشگر گزیدند جای
۱۴شراعی بزد زود و بنهاد تخت
بر آن تخت بر شد گو نیکبخت
۱۵می آورد و رامشگران را بخواند
بسی زر و گوهر بر ایشان فشاند
۱۶به رامش دل خویشتن شاد کرد
دل راد مردان پر از یاد کرد
۱۷چو گل بشکفید از می سالخورد
رخ نامداران و شاه نبرد
۱۸به یاران چنین گفت کز رای شاه
نپیچیدم و دور گشتم ز راه
۱۹مرا گفت بر کار رستم بسیچ
ز بند و ز خواری میاسای هیچ
۲۰به کردن برفتم برای پدر
کنون این گزین پیر پرخاشخر
۲۱بسی رنج دارد به جای سران
جهان راست کرده به گرز گران
۲۲همه شهر ایران بدو زندهاند
اگر شهریارند و گر بندهاند
۲۳فرستاده باید یکی تیزویر
سخنگوی و داننده و یادگیر
۲۴سواری که باشد ورا فر و زیب
نگیرد ورا رستم اندر فریب
۲۵گر ایدون که آید به نزدیک ما
درفشان کند رای تاریک ما
۲۶به خوبی دهد دست بند مرا
به دانش ببندد گزند مرا
۲۷نخواهم من او را به جز نیکویی
اگر دور دارد سر از بدخویی
۲۸پشوتن بدو گفت اینست راه
بر این باش و آزرم مردان بخواه
۲۹