بفرمود تا قارن نیکخواه
شود باز و پاسخ گزارد ز شاه
۱که این کار ما دیر و دشوار گشت
سخنها ز اندازه اندر گذشت
۲هنر یافته مرد سنگی به جنگ
نجوید گه رزم چندین درنگ
۳کنون تا خداوند خورشید و ماه
که را شاد دارد بدین رزمگاه
۴نخواهم ز تو اسب و دینار و گنج
که بر کس نماند سرای سپنج
۵به زور جهان آفرین کردگار
به دیهیم کاوس پروردگار
۶که چندان نمانم شما را زمان
که بر گل جهد تندباد خزان
۷بدان خواسته نیست ما را نیاز
که از جور و بیدادی آمد فراز
۸که را پشت گرمی به یزدان بود
همیشه دل و بخت خندان بود
۹بر و بوم و گنج و سپاهت مراست
همان تخت و زرین کلاهت مراست
۱۰پشنگ آمد و خواست از من نبرد
زرهدار بی لشکر و دار و برد
۱۱سپیدهدمان هست مهمان من
به خنجر ببیند سرافشان من
۱۲کسی را نخواهم ز ایران سپاه
که با او بگردد به آوردگاه
۱۳من و شیده و دشت و شمشیر تیز
برآرم به فرجام از او رستخیز
۱۴گر ایدون که پیروز گردم به جنگ
نسازم بر این سان که گفتی درنگ
۱۵مبارز خروشان کنیم از دو روی
ز خون دشت گردد پر از رنگ و بوی
۱۶از آن پس یلان را همه همگروه
به جنگ اندر آریم بر سان کوه
۱۷چو این گفت باشی به شیده بگوی
که ای کم خرد مهتر کامجوی
۱۸نه تنها تو ایدر به کام آمدی
نه بر جستن ننگ و نام آمدی
۱۹نه از بهر پیغام افراسیاب
که کردار بد کرد بر تو شتاب
۲۰جهاندارت انگیخت از انجمن
ستودانت ایدر بود هم کفن
۲۱گزند آیدت زان سر بیگزند
که از تن بریدند چون گوسفند
۲۲بیامد دمان قارن از نزد شاه
به نزد یکی آن درفش سیاه
۲۳سخن هرچ بشنید با او بگفت
نماند ایچ نیک و بد اندر نهفت
۲۴بشد شیده نزدیک افراسیاب
دلش چون بر آتش نهاده کباب
۲۵ببد شاه ترکان ز پاسخ دژم
غمی گشت و برزد یکی تیز دم
۲۶از آن خواب کز روزگار دراز
بدید و ز هر کس همی داشت راز
۲۷سرش گشت گردان و دل پرنهیب
بدانست کامد به تنگی نشیب
۲۸بدو گفت فردا بدین رزمگاه
ز افگنده مردان نیابند راه
۲۹به شیده چنین گفت کز بامداد
مکن تا دو روز ای پسر جنگ یاد
۳۰بدین رزم بشکست گویی دلم
بر آنم که دل را ز تن بگسلم
۳۱پسر گفت کای شاه ترکان و چین
دل خویش را بد مکن روز کین
۳۲چو خورشید فردا بر آرد درفش
درفشان کند روی چرخ بنفش
۳۳من و خسرو و دشت آوردگاه
برانگیزم از شاه گرد سیاه
۳۴