یکی راه پیش آمدش ناگزیر
همیرفت بایست بر خیره خیر
۱پی اسپ و گویا زبان سوار
ز گرما و از تشنگی شد ز کار
۲پیاده شد از اسپ و ژوپین به دست
همیرفت پویان به کردار مست
۳همیجست بر چاره جستن رهی
سوی آسمان کرد روی آنگهی
۴چنین گفت کای داور دادگر
همه رنج و سختی تو آری به سر
۵گرایدونک خشنودی از رنج من
بدان گیتی آگنده کن گنج من
۶بپویم همی تا مگر کردگار
دهد شاه کاووس را زینهار
۷هم ایرانیان را ز چنگال دیو
گشاید بیآزار گیهان خدیو
۸گنهکار و افگندگان تواند
پرستنده و بندگان تواند
۹تن پیلوارش چنان تفته شد
که از تشنگی سست و آشفته شد
۱۰بیفتاد رستم بر آن گرم خاک
زبان گشته از تشنگی چاک چاک
۱۱همانگه یکی میش نیکوسرین
بپیمود پیش تهمتن زمین
۱۲ازان رفتن میش اندیشه خاست
بهدل گفت کهآبشخور این کجاست
۱۳همانا که بخشایش کردگار
فراز آمدهست اندرین روزگار
۱۴بیفشارد شمشیر بر دست راست
به زور جهاندار بر پای خاست
۱۵بشد بر پی میش و تیغش به چنگ
گرفته به دست دگر پالهنگ
۱۶به ره بر یکی چشمه آمد پدید
چو میش سراور بدانجا رسید
۱۷تهمتن سوی آسمان کرد روی
چنین گفت کای داور راستگوی
۱۸هرانکس که از دادگر یک خدای
بپیچد نیارد خرد را به جای
۱۹برین چشمه آبشخور میش نیست
همان غُرم دشتی مرا خویش نیست
۲۰به جایی که تنگ اندر آید سخن
پناهت به جز پاک یزدان مکن
۲۱بران غرم بر آفرین کرد چند
که از چرخ گردان مبادت گزند
۲۲گیا بر در و دشت تو سبز باد
مباد از تو هرگز دل یوز شاد
۲۳ترا هرک یازد به تیر و کمان
شکسته کمان باد و تیره گمان
۲۴که زنده شد از تو گو پیلتن
وگرنه پراندیشه بود از کفن
۲۵که در سینهٔ اژدهای بزرگ
نگنجد بماند به چنگال گرگ
۲۶شده پاره پاره کنان و کشان
ز رستم به دشمن رسیده نشان
۲۷روانش چو پردخته شد ز آفرین
ز رخش تگاور جدا کرد زین
۲۸همه تن بشستش بران آب پاک
به کردار خورشید شد تابناک
۲۹چو سیراب شد ساز نخچیر کرد
کمر بست و ترکش پر از تیر کرد
۳۰بیفگند گوری چو پیل ژیان
جدا کرد ازو چرم پای و میان
۳۱چو خورشید تیز آتشی برفروخت
برآورد ز آب اندر آتش بسوخت
۳۲بپردخت ز آتش به خوردن گرفت
به خاک استخوانش سپردن گرفت
۳۳سوی چشمهٔ روشن آمد بر آب
چو سیراب شد کرد آهنگ خواب
۳۴تهمتن به رخش سراینده گفت
که با کس مکوش و مشو نیز جفت
۳۵اگر دشمن آید، سوی من بپوی
تو با دیو و شیران مشو جنگجوی
۳۶بخفت و بر آسود و نگشاد لب
چمان و چران رخش تا نیمشب
۳۷