برون رفت پس پهلو نیمروز
ز پیش پدر گرد گیتی فروز
۱دو روزه بیک روزه بگذاشتی
شب تیره را روز پنداشتی
۲بدین سان همی رخش ببرید راه
بتابنده روز و شبان سیاه
۳تنش چون خورش جست و آمد به شور
یکی دشت پیش آمدش پر ز گور
۴یکی رخش را تیز بنمود ران
تگ گور شد از تگ او گران
۵کمند و پی رخش و رستم سوار
نیابد ازو دام و دد زینهار
۶کمند کیانی بینداخت شیر
به حلقه درآورد گور دلیر
۷کشید و بیفگند گور آن زمان
بیامد برش چون هژبر دمان
۸ز پیکان تیرآتشی برفروخت
بدو خاک و خاشاک و هیزم بسوخت
۹بران آتش تیز بریانش کرد
ازان پس که بیپوست و بیجانش کرد
۱۰بخورد و بینداخت زو استخوان
همین بود دیگ و همین بود خوان
۱۱لگام از سر رخش برداشت خوار
چرا دید و بگذاشت در مرغزار
۱۲بر نیستان بستر خواب ساخت
در بیم را جای ایمن شناخت
۱۳دران نیستان بیشهٔ شیر بود
که پیلی نیارست ازو نی درود
۱۴چو یک پاس بگذشت درنده شیر
به سوی کنام خود آمد دلیر
۱۵بر نی یکی پیل را خفته دید
بر او یکی اسپ آشفته دید
۱۶نخست اسپ را گفت باید شکست
چو خواهم سوارم خود آید به دست
۱۷سوی رخش رخشان برآمد دمان
چو آتش بجوشید رخش آن زمان
۱۸دو دست اندر آورد و زد بر سرش
همان تیز دندان به پشت اندرش
۱۹همی زد بران خاک تا پاره کرد
ددی را بران چاره بیچاره کرد
۲۰چو بیدار شد رستم تیزچنگ
جهان دید بر شیر تاریک و تنگ
۲۱چنین گفت با رخش کای هوشیار
که گفتت که با شیر کن کارزار
۲۲اگر تو شدی کشته در چنگ اوی
من این گرز و این مغفر جنگجوی
۲۳چگونه کشیدی به مازندران
کمند کیانی و گرز گران
۲۴چرا نامدی نزد من با خروش
خروش توام چون رسیدی به گوش
۲۵سرم گر ز خواب خوش آگه شدی
ترا جنگ با شیر کوته شدی
۲۶چو خورشید برزد سر از تیره کوه
تهمتن ز خواب خوش آمد ستوه
۲۷تن رخش بسترد و زین برنهاد
ز یزدان نیکی دهش کرد یاد
۲۸