یکی کاخ بود اردوان را بلند
به کاخ اندرون بندهای ارجمند
۱که گلنار بد نام آن ماهروی
نگاری پر از گوهر و رنگ و بوی
۲بر اردوان همچو دستور بود
بران خواسته نیز گنجور بود
۳بروبر گرامیتر از جان بدی
به دیدار او شاد و خندان بدی
۴چنان بد که روزی برآمد به بام
دلش گشت زان خرمی شادکام
۵نگه کرد خندان لب اردشیر
جوان در دل ماه شد جایگیر
۶همی بود تا روز تاریک شد
همانا به شب روز نزدیک شد
۷کمندی بران کنگره بر ببست
گره زد برو چند و ببسود دست
۸به گستاخی از باره آمد فرود
همی داد نیکی دهش را درود
۹بیامد خرامان بر اردشیر
پر از گوهر و بوی مشک و عبیر
۱۰ز بالین دیبا سرش برگرفت
چو بیدار شد تنگ در بر گرفت
۱۱نگه کرد برنا بران خوبروی
بدان موی و آن روی و آن رنگ و بوی
۱۲بدان ماه گفت از کجا خاستی
که پرغم دلم را بیاراستی
۱۳چنین داد پاسخ که من بندهام
ز گیتی به دیدار تو زندهام
۱۴دلارام گنجور شاه اردوان
که از من بود شاد و روشنروان
۱۵کنون گر پذیری ترا بندهام
دل و جان به مهر تو آگندهام
۱۶بیایم چو خواهی به نزدیک تو
درفشان کنم روز تاریک تو
۱۷چو لختی برآمد برین روزگار
شکست اندر آمد به آموزگار
۱۸جهاندیده بیدار بابک بمرد
سرای کهن دیگری را سپرد
۱۹چو آگاهی آمد سوی اردوان
پر از غم شد و تیره گشتش روان
۲۰گرفتند هر مهتری یاد پارس
سپهبد به مهتر پسر داد پارس
۲۱بفرمود تا کوس بیرون برند
ز درگاه لشکر به هامون برند
۲۲جهان تیره شد بر دل اردشیر
ازان پیر روشندل و دستگیر
۲۳دل از لشکر اردوان برگرفت
وزان آگهی رای دیگر گرفت
۲۴که از درد او بد دلش پرستیز
به هر سو همی جست راه گریز
۲۵ازان پس چنان بد که شاه اردوان
ز اخترشناسان روشنروان
۲۶بیاورد چندی به درگاه خویش
همی بازجست اختر و راه خویش
۲۷همان نیز تا گردش روزگار
ازان پس کرا باشد آموزگار
۲۸فرستادشان نزد گلنار شاه
بدان تا کنند اختران را نگاه
۲۹سه روز اندر آن کار شد روزگار
نگه کرده شد طالع شهریار
۳۰چو گنجور بشنید آوازشان
سخن گفتن از طالع و رازشان
۳۱سیم روز تا شب گذشته سه پاس
کنیزک بپردخت ز اخترشناس
۳۲پر از آرزو دل لبان پر ز باد
همی داشت گفتار ایشان به یاد
۳۳چهارم بشد مرد روشنروان
که بگشاید آن راز با اردوان
۳۴برفتند با زیجها برکنار
ز کاخ کنیزک بر شهریار
۳۵بگفتند راز سپهر بلند
همان حکم او بر چه و چون و چند
۳۶کزین پس کنون تانه بس روزگار
ز چیزی بپیچد دل نامدار
۳۷که بگریزد از مهتری کهتری
سپهبد نژادی و کنداوری
۳۸وزان پس شود شهریاری بلند
جهاندار و نیکاختر و سودمند
۳۹دل نامور مهتر نیکبخت
ز گفتار ایشان غمی گشت سخت
۴۰