چو شد روی کشور به کردار قیر
کنیزک بیامد بر اردشیر
۱چو دریا برآشفت مرد جوان
که یک روز نشکیبی از اردوان
۲کنیزک بگفت آنچ روشنروان
همی گفت با نامدار اردوان
۳سخن چون ز گلنار زان سان شنید
شکیبایی و خامشی برگزید
۴دل مرد برنا شد از ماه تیز
ازان پس همی جست راه گریز
۵بدو گفت گر من به ایران شوم
ز ری سوی شهر دلیران شوم
۶تو با من سگالی که آیی به راه
گر ایدر بباشی به نزدیک شاه
۷اگر با من آیی توانگر شوی
همان بر سر کشور افسر شوی
۸چنین داد پاسخ که من بندهام
نباشم جدا از تو تا زندهام
۹همی گفت با لب پر از باد سرد
فرو ریخت از دیدگان آب زرد
۱۰چنین گفت با ماهروی اردشیر
که فردا بباید شدن ناگزیر
۱۱کنیزک بیامد به ایوان خویش
به کف برنهاده تن و جان خویش
۱۲چو شد روی گیتی ز خورشید زرد
به خم اندر آمد شب لاژورد
۱۳کنیزک در گنجها باز کرد
ز هر گوهری جستن آغاز کرد
۱۴ز یاقوت وز گوهر شاهوار
ز دینار چندانک بودش به کار
۱۵بیامد به جایی که بودش نشست
بدان خانه بنهاد گوهر ز دست
۱۶همی بود تا شب برآمد ز کوه
بخفت اردوان جای شد بیگروه
۱۷از ایوان بیامد به کردار تیر
بیاورد گوهر بر اردشیر
۱۸جهانجوی را دید جامی به دست
نگهبان اسپان همه خفته مست
۱۹کجا مستشان کرده بود اردشیر
که وی خواست رفتن همی ناگزیر
۲۰دو اسپ گرانمایه کرده گزین
بر آخور چنان بود در زیر زین
۲۱جهانجوی چون روی گلنار دید
همان گوهر و سرخ دینار دید
۲۲هماندر زمان پیش بنهاد جام
بزد بر سر تازی اسپان لگام
۲۳بپوشید خفتان و خود بر نشست
یکی تیغ زهر آب داده به دست
۲۴همان ماهرخ بر دگر بارگی
نشستند و رفتند یکبارگی
۲۵از ایوان سوی پارس بنهاد روی
همی رفت شادان دل و راهجوی
۲۶