دگر هفته با لشکری سرفراز
به نخچیرگه رفت با یوز و باز
۱برابر ز کوهی یکی شیر دید
کجا پشت گوری همی بر درید
۲برآورد زاغ سیه را بزه
به تندی به شست سهپر زد گره
۳دل گور بردوخت با پشت شیر
پر از خون هژبر از بر و گور زیر
۴چو او گور و شیر دلاور بکشت
به ایوان خرامید تیغی به مشت
۵دگر هفته نعمان و منذر به راه
همی رفت با او به نخچیرگاه
۶بسی نامور برده از تازیان
کزیشان بدی راه سود و زیان
۷همی خواست منذر که بهرام گور
بدیشان نماید سواری و زور
۸شترمرغ دیدند جایی گله
دوان هر یکی چون هیونی یله
۹چو بهرامگور آن شترمرغ دید
به کردار باد هوا بردمید
۱۰کمان را بمالید خندان به چنگ
بزد بر کمر چار تیر خدنگ
۱۱یکایک همی راند اندر کمان
بدان تا سرآرد بریشان زمان
۱۲همی برشکافید پرشان به تیر
بدین سان زند مرد نخچیرگیر
۱۳به یک سوزن این زان فزونتر نبود
همان تیر زین تیر برتر نبود
۱۴برفت و بدید آنک بد نامدار
به یک مویبر بود زخم سوار
۱۵همی آفرین خواند منذر بدوی
همان نیزهداران پرخاشجوی
۱۶بدو گفت منذر که ای شهریار
بتو شادمانم چو گلبن به بار
۱۷مبادا که خم آورد ماه تو
وگر سست گردد کمرگاه تو
۱۸همانگه چون منذر به ایوان رسید
ز بهرام رایش به کیوان رسید
۱۹فراوان مصور بجست از یمن
شدند این سران بر درش انجمن
۲۰بفرمود تا زخم او را به تیر
مصور نگاری کند بر حریر
۲۱سواری چو بهرام با یال و کفت
بلند اشتری زیر و زخمی شگفت
۲۲کمان مهره و شیر و آهو و گور
گشاده بر و چربه دستی به زور
۲۳شترمرغ و هامون و آن زخم تیر
ز قیر سیه تازه شد بر حریر
۲۴سواری برافگند زی شهریار
فرستاد نزدیک او آن نگار
۲۵فرستاده چون شد بر یزدگرد
همه لشکر آمد بران نامه گرد
۲۶همه نامداران فروماندند
به بهرام بر آفرین خواندند
۲۷وزان پس هنرها چو کردی به کار
همی تاختندی بر شهریار
۲۸