دبیر جهاندیده را پیش خواند
بیاورد نزدیک گاهش نشاند
۱یکی نامه بنوشت با داغ و درد
دو دیده پر از خون و رخ لاژورد
۲ز دارای داراب بن اردشیر
سوی قیصر اسکندر شهرگیر
۳نخست آفرین کرد بر کردگار
که زو دید نیک و بد روزگار
۴دگر گفت کز گردش آسمان
خردمند برنگذرد بیگمان
۵کزو شادمانیم و زو ناشکیب
گهی در فراز و گهی در نشیب
۶نه مردی بد این رزم ما با سپاه
مگر بخشش و گردش هور و ماه
۷کنون بودنی بود و ما دل به درد
چه داریم ازین گنبد لاژورد
۸کنون گر بسازی و پیمان کنی
دل از جنگ ایران پشیمان کنی
۹همه گنج گشتاسپ و اسفندیار
همان یاره و تاج گوهرنگار
۱۰فرستم به گنج تو از گنج خویش
همان نیز ورزیدهٔ رنج خویش
۱۱همان مر ترا یار باشم به جنگ
به روز و شبانت نسازم درنگ
۱۲کسی را که داری ز پیوند من
ز پوشیدهرویان و فرزند من
۱۳بر من فرستی نباشد شگفت
جهانجوی را کین نباید گرفت
۱۴ز پوشیدهرویان به جز سرزنش
نباشد ز شاهان برتر منش
۱۵چو نامه بخواند خداوند هوش
بیاراید این رای پاسخنیوش
۱۶هیونی ز کرمان بیامد دوان
به نزدیک اسکندر بدگمان
۱۷سکندر چو آن نامه برخواند گفت
که با جان دارا خرد باد جفت
۱۸کسی کو گراید به پیوند اوی
به پوشیدهرویان و فرزند اوی
۱۹نبیند مگر تخته گور تخت
گر آویخته سر ز شاخ درخت
۲۰همه به اصفهانند بیدرد و رنج
ازیشان مبادا که خواهیم گنج
۲۱تو گر سوی ایران خرامی رواست
همه پادشاهی سراسر تراست
۲۲ز فرمان تو یک زمان نگذریم
نفس نیز بیراه تو نشمریم
۲۳بکردار کشتی بیامد هیون
دل و دیدهٔ تاجور پر ز خون
۲۴