چنین گفت با رستم اسفندیار
که ای نیک دل مهتر نامدار
۱من ایدون شنیدستم از بخردان
بزرگان و بیداردل موبدان
۲ازان برگذشته نیاکان تو
سرافراز و دیندار و پاکان تو
۳که دستان بدگوهر دیوزاد
به گیتی فزونی ندارد نژاد
۴فراوان ز سامش نهان داشتند
همی رستخیز جهان داشتند
۵تنش تیره بد موی و رویش سپید
چو دیدش دل سام شد ناامید
۶بفرمود تا پیش دریا برند
مگر مرغ و ماهی ورا بشکرند
۷بیامد بگسترد سیمرغ پر
ندید اندرو هیچ آیین و فر
۸ببردش به جایی که بودش کنام
ز دستان مر او را خورش بود کام
۹اگر چند سیمرغ ناهار بود
تن زال پیش اندرش خوار بود
۱۰بینداختش پس به پیش کنام
به دیدار او کس نبد شادکام
۱۱همی خورد افگنده مردار اوی
ز جامه برهنه تن خوار اوی
۱۲چو افگند سیمرغ بر زال مهر
برو گشت زین گونه چندی سپهر
۱۳ازان پس که مردار چندی چشید
برهنه سوی سیستانش کشید
۱۴پذیرفت سامش ز بیبچگی
ز نادانی و دیوی و غرچگی
۱۵خجسته بزرگان و شاهان من
نیای من و نیکخواهان من
۱۶ورا برکشیدند و دادند چیز
فراوان برین سال بگذشت نیز
۱۷یکی سرو بد نابسوده سرش
چو با شاخ شد رستم آمد برش
۱۸ز مردی و بالا و دیدار اوی
به گردون برآمد چنین کار اوی
۱۹برین گونه پادشاهی گرفت
ببالید و ناپارسایی گرفت
۲۰