بدو گفت رستم که آرام گیر
چه گویی سخنهای نادلپذیر
۱دلت بیش کژی بپالد همی
روانت ز دیوان ببالد همی
۲تو آن گوی کز پادشاهان سزاست
نگوید سخن پادشا جز که راست
۳جهاندار داند که دستان سام
بزرگست و بادانش و نیکنام
۴همان سام پور نریمان بدست
نریمان گرد از کریمان بدست
۵بزرگست و گرشاسپ بودش پدر
به گیتی بدی خسرو تاجور
۶همانا شنیدستی آواز سام
نبد در زمانه چنو نیکنام
۷بکشتش به طوس اندرون اژدها
که از چنگ او کس نیابد رها
۸به دریا نهنگ و به خشکی پلنگ
ورا کس ندیدی گریزان ز جنگ
۹به دریا سر ماهیان برفروخت
هماندر هوا پر کرگس بسوخت
۱۰همی پیل را درکشیدی به دم
دل خرم از یاد او شد دژم
۱۱و دیگر یکی دیو بُد بدگمان
تنش بر زمین و سرش بآسمان
۱۲که دریای چین تا میانش بدی
ز تابیدن خور زیانش بدی
۱۳همی ماهی از آب برداشتی
سر از گنبد ماه بگذاشتی
۱۴به خورشید ماهیش بریان شدی
ازو چرخ گردنده گریان شدی
۱۵دو پتیاره زین گونه پیچان شدند
ز تیغ یلی هر دو بیجان شدند
۱۶همان مادرم دخت مهراب بود
بدو کشور هند شاداب بود
۱۷که ضحاک بودیش پنجم پدر
ز شاهان گیتی برآورده سر
۱۸نژادی ازین نامورتر کراست
خردمند گردن نپیچد ز راست
۱۹دگر آنک اندر جهان سربسر
یلان را ز من جست باید هنر
۲۰همان عهد کاوس دارم نخست
که بر من بهانه نیارند جست
۲۱همان عهد کیخسرو دادگر
که چون او نبست از کیان کس کمر
۲۲زمین را سراسر همه گشتهام
بسی شاه بیدادگر کشتهام
۲۳چو من برگذشتم ز جیحون بر آب
ز توران به چین آمد افراسیاب
۲۴ز کاوس در جنگ هاماوران
به تنها برفتم به مازندران
۲۵نه ارژنگ ماندم نه دیو سپید
نه سنجه نه اولاد غندی نه بید
۲۶همی از پی شاه فرزند را
بکشتم دلیر خردمند را
۲۷که گردی چو سهراب هرگز نبود
به زور و به مردی و رزم آزمود
۲۸ز پانصد همانا فزونست سال
که تا من جدا گشتم از پشت زال
۲۹همی پهلوان بودم اندر جهان
یکی بود با آشکارم نهان
۳۰به سان فریدون فرخنژاد
که تاج بزرگی به سر بر نهاد
۳۱ز تخت اندرآورد ضحاک را
سپرد آن سر و تاج او خاک را
۳۲دگر سام کو بود ما را نیا
ببرد از جهان دانش و کیمیا
۳۳سه دیگر که چون من ببستم کمر
تن آسان شد اندر جهان تاجور
۳۴بران خرمی روز هرگز نبود
پی مرد بیراه بر دز نبود
۳۵که من بودم اندر جهان کامران
مرا بود شمشیر و گرز گران
۳۶بدان گفتم این تا بدانی همه
تو شاهی و گردنکشان چون رمه
۳۷تو اندر زمانه رسیده نوی
اگر چند با فر کیخسروی
۳۸تن خویش بینی همی در جهان
نهای آگه از کارهای نهان
۳۹چو بسیار شد گفتها میخوریم
به می جان اندیشه را بشکریم
۴۰