وزان روی رستم به ایوان رسید
مر او را بران گونه دستان بدید
۱زواره فرامرز گریان شدند
ازان خستگیهاش بریان شدند
۲ز سربر همی کند رودابه موی
بر آواز ایشان همی خست روی
۳زواره به زودی گشادش میان
ازو برکشیدند ببر بیان
۴هرانکس که دانا بد از کشورش
نشستند یکسر همه بر درش
۵بفرمود تا رخش را پیش اوی
ببردند و هرکس که بد چارهجوی
۶گرانمایه دستان همی کند موی
بران خستگیها بمالید روی
۷همی گفت من زنده با پیر سر
بدیدم بدین سان گرامی پسر
۸بدو گفت رستم کزین غم چه سود
که این ز آسمان بودنی کار بود
۹به پیش است کاری که دشوارتر
وزو جان من پر ز تیمارتر
۱۰که هرچند من بیش پوزش کنم
که این شیردل را فروزش کنم
۱۱نجوید همی جز همه ناخوشی
به گفتار و کردار و گردنکشی
۱۲رسیدم ز هر سو به گرد جهان
خبر یافتم ز آشکار و نهان
۱۳گرفتم کمربند دیو سپید
زدم بر زمین همچو یک شاخ بید
۱۴نتابم همی سر ز اسفندیار
ازان زور و آن بخشش کارزار
۱۵خدنگم ز سندان گذر یافتی
زبون داشتی گر سپر یافتی
۱۶زدم چند بر گبر اسفندیار
گراینده دست مرا داشت خوار
۱۷همان تیغ من گر بدیدی پلنگ
نهان داشتی خویشتن زیر سنگ
۱۸نبرد همی جوشن اندر برش
نه آن پارهٔ پرنیان بر سرش
۱۹سپاسم ز یزدان که شب تیره شد
دران تیرگی چشم او خیره شد
۲۰برستم من از چنگ آن اژدها
ندانم کزین خسته آیم رها
۲۱چه اندیشم اکنون جزین نیست رای
که فردا بگردانم از رخش پای
۲۲به جایی شوم کو نیاید نشان
به زابلستان گر کند سرفشان
۲۳سرانجام ازان کار سیر آید او
اگرچه ز بد سیر دیر آید او
۲۴بدو گفت زال ای پسر گوش دار
سخن چون به یاد آوری هوش دار
۲۵همه کارهای جهان را در است
مگر مرگ کانرا دری دیگر است
۲۶یکی چاره دانم من این را گزین
که سیمرغ را یار خوانم برین
۲۷گر او باشدم زین سخن رهنمای
بماند به ما کشور و بوم و جای
۲۸