به پنجم چو رهام گودرز بود
که با بارمان او نبرد آزمود
۱کمان برگرفتند و تیر خدنگ
برآمد خروش سواران جنگ
۲کمانها همه پاک بر هم شکست
سوی نیزه بردند چون باد دست
۳دو جنگی و هر دو دلیر و سوار
هشیوار و دیده بسی کارزار
۴بگشتند بسیار یک با دگر
بپیچید رهام پرخاشخر
۵یکی نیزه انداخت بر ران اوی
کز اسب اندر آمد به فرمان اوی
۶جدا شد ز باره هم آنگاه ترک
ز اسب اندر افتاد ترک سترگ
۷به پشت اندرش نیزهای زد دگر
سنان اندر آمد میان جگر
۸فرود آمد از باره کرد آفرین
ز دادار بر بخت شاه زمین
۹به کین سیاوش کشیدش نگون
ز کینه بمالید بر روی خون
۱۰به زین اندر آهخت و بستش چو سنگ
سر آویخته پایها زیر تنگ
۱۱نشست از بر زین و اسبش کشان
بیامد دوان تا به جای نشان
۱۲به بالا برآمد شده شاد دل
ز درد و غمان گشته آزاددل
۱۳به پیروزی شاه و تخت بلند
به کام آمده زیر بخت بلند
۱۴همی آفرین خواند سالار شاه
ابر شاه کیخسرو و تاج و گاه
۱۵که پیروزگر شاه پیروز باد
همه روزگارانش نوروز باد
۱۶