ازان پس بفرمود کان جام زرد
بیارند پر کرده از آب سرد
۱همی خورد زان جام زر هرکس آب
ز شبگیر تا بود هنگام خواب
۲بخوردند آب از پی خرمی
ز خوردن نیامد بدو در کمی
۳بدان فیلسوف آن زمان شاه گفت
که این دانش از من نباید نهفت
۴که افزایش آب این جام چیست
نجومیست گر آلت هندویست
۵چنین داد پاسخ که ای شهریار
تو این جام را خوارمایه مدار
۶که این در بسی سالیان کردهاند
بدین در بسی رنجها بردهاند
۷ز اختر شناسان هر کشوری
به جایی که بد نامور مهتری
۸بر کید بودند کین جام کرد
به روز سپید و شب لاژورد
۹همی طبع اختر نگه داشتند
فراوان درین روز بگذاشتند
۱۰تو از مغنیاطیس گیر این نشان
که او را کسی کرد ز آهنکشان
۱۱به طبع این چنین هم شدست آبکش
ز گردون پذیره همی آب خوش
۱۲همی آب یابد چو گیرد کمی
نبیند به روشن دو چشم آدمی
۱۳چو گفتار دانا پسند آمدش
سخنهای او سودمند آمدش
۱۴چنین گفت پیران میلاد را
که من عهد کید از پی داد را
۱۵همی نشکنم تا بماند به جای
همی پیش او بود باید به پای
۱۶که من یافتم زو چنین چار چیز
بروبر فزونی نجوییم نیز
۱۷دو صد بارکش خواسته بر نهاد
صد افسر ز گوهر بران سر نهاد
۱۸به کوه اندر آگند چیزی که بود
ز دینار وز گوهر نابسود
۱۹چو در کوه شد گنجها ناپدید
کسی چهرهٔ آگننده ندید
۲۰همه گنج با آنک کردش نهان
ندیدند زان پس کس اندر جهان
۲۱ز گنج نهان کرده بر کوهسار
بیاورد با خویشتن یادگار
۲۲