بخندید قیدافه از کار اوی
ازان مردی و تند گفتار اوی
۱بدو گفت کای خسرو شیرفش
به مردی مگردان سر خویش کش
۲نه از فر تو کشته شد فور هند
نه دارای داراب و گردان سند
۳که برگشت روز بزرگان دهر
ز اختر ترا بیشتر بود بهر
۴به مردی تو گستاخ گشتی چنین
که مهتر شدی بر زمان و زمین
۵همه نیکویها ز یزدان شناس
و زو دار تا زنده باشی سپاس
۶تو گویی به دانش که گیتی مراست
نبینم همی گفت و گوی تو راست
۷کجا آورد دانش تو بها
چو آیی چنین در دم اژدها
۸بدوزی به روز جوانی کفن
فرستادهای سازی از خویشتن
۹مرا نیست آیین خون ریختن
نه بر خیره با مهتر آویختن
۱۰چو شاهی به کاری توانا بود
ببخشاید از داد و دانا بود
۱۱چنان دان که ریزندهٔ خون شاه
جز آتش نبیند به فرجام گاه
۱۲تو ایمن بباش و به شادی برو
چو رفتی یکی کار برساز نو
۱۳کزین پس نیایی به پیغمبری
ترا خاک داند که اسکندری
۱۴ندانم کسی را ز گردنکشان
که از چهر او من ندارم نشان
۱۵نگاریده هم زین نشان بر حریر
نهاده به نزد یکی یادگیر
۱۶برو راند هم حکم اخترشناس
کزو ایمنی باشد اندر هراس
۱۷چو بخشنده شد خسرو رایزن
زمانه بگوید به مرد و به زن
۱۸تو تا ایدری بیطقون خوانمت
برین هم نشان دور بنشانمت
۱۹بدان تا نداند کسی راز تو
همان نشنود نام و آواز تو
۲۰فرستمت بر نیکوی باز جای
تو باید که باشی خداوند رای
۲۱به پیمان که هرگز به فرزند من
به شهر من و خویش و پیوند من
۲۲نباشی بداندایش گر بدسگال
به کشور نخوانی مرا جز همال
۲۳سکندر شنید این سخن شاد شد
ز تیمار وز کشتن آزاد شد
۲۴به دادار دارنده سوگند خورد
بدین مسیحا و گرد نبرد
۲۵که با بوم و بارست و فرزند تو
بزرگان که باشند پیوند تو
۲۶نسازم جز از خوبی و راستی
نه اندیشم از کژی و کاستی
۲۷چو سوگند شد خورده قیدافه گفت
که این پند بر تو نشاید نهفت
۲۸چنان دان که طینوش فرزند من
کم اندیشد از دانش و پند من
۲۹یکی بادسارست داماد فور
نباید که داند ز نزدیک و دور
۳۰که تو با سکندر ز یک پوستی
گر ایدونک با او به دل دوستی
۳۱که او از پی فور کین آورد
به جنگ آسمان بر زمین آورد
۳۲کنون شاد و ایمن به ایوان خرام
ز تیمار گیتی مبر هیچ نام
۳۳