سکندر بیامد دلی همچو کوه
رها گشته از شاه دانش پژوه
۱نبودش ز قیدافه چین در بروی
نبرداشت هرگز دل از آرزوی
۲ببود آن شب و بامداد پگاه
ز ایوان بیامد به نزدیک شاه
۳سپهدار در خان پیلاسته بود
همه گرد بر گرد او رسته بود
۴سر خانه را پیکر از جزع و زر
به زر اندرون چند گونه گهر
۵به پیش اندرون دستهٔ مشک بوی
دو فرزند بایسته در پیش اوی
۶چو طینوش اسپافگن و قیدروش
نهاده به گفتار قیدافه گوش
۷به مادر چنین گفت کهتر پسر
که ای شاه نیک اختر و دادگر
۸چنان کن که از پیش تو بیطقون
شود شاد و خشنود با رهنمون
۹به ره بر کسی تا نیازاردش
ور از دشمنان نیز نشماردش
۱۰که زنده کن پاک جان من اوست
برآنم که روشن روان من اوست
۱۱بدو گفت مادر که ایدون کنم
که او را بزرگی بر افزون کنم
۱۲به اسکندر نامور شاه گفت
که پیدا کن اکنون نهان از نهفت
۱۳چه خواهی و رای سکندر به چیست
چه رانی تو از شاه و دستور کیست
۱۴سکندر بدو گفت کای سرفراز
به نزد تو شد بودن من دراز
۱۵مرا گفت رو باژ مرزش بخواه
وگر دیر مانی بیارم سپاه
۱۶نمانم بدو کشور و تاج و تخت
نه زور و نه شاهی نه گنج و نه بخت
۱۷