بپرسید هرچیز و دریا بدید
وزان روی لشکر به مغرب کشید
۱یکی شارستان پیشش آمد بزرگ
بدو اندرون مردمانی سترگ
۲همه روی سرخ و همه موی زرد
همه در خور جنگ روز نبرد
۳به فرمان به پیش سکندر شدند
دو تا گشته و دست بر سر شدند
۴سکندر بپرسید از سرکشان
که ایدر چه دارد شگفتی نشان
۵چنین گفت با او یکی مرد پیر
که ای شاه نیکاختر و شهرگیر
۶یکی آبگیرست زان روی شهر
کزان آب کس را ندیدیم بهر
۷چو خورشید تابان بدانجا رسید
بران ژرف دریا شود ناپدید
۸پس چشمهدر تیره گردد جهان
شود آشکارای گیتی نهان
۹وزان جای تاریک چندان سخن
شنیدم که هرگز نیاید به بن
۱۰خرد یافته مرد یزدانپرست
بدو در یکی چشمه گوید که هست
۱۱گشاده سخن مرد با رای و کام
همی آب حیوانش خواند به نام
۱۲چنین گفت روشندل پر خرد
که هرک آب حیوان خورد کی مرد
۱۳ز فردوس دارد بران چشمه راه
بشوید برآن تن بریزد گناه
۱۴بپرسید پس شه که تاریک جای
بدو اندرون چون رود چارپای
۱۵چنین پاسخ آورد یزدانپرست
کزان راه بر کره باید نشست
۱۶به چوپان بفرمود کاسپ یله
سراسر به لشکرگه آرد گله
۱۷گزین کرد زو بارگی ده هزار
همه چار سال از در کارزار
۱۸