وزان جایگه شاد لشگر براند
بزرگان بیدار دل را بخواند
۱همی رفت تا سوی شهری رسید
که آن را میان و کرانه ندید
۲همه هرچ باید بدو در فراخ
پر از باغ و میدان و ایوان و کاخ
۳فرود آمد و بامداد پگاه
به نزدیک آن چشمه شد بیسپاه
۴که دهقان ورا نام حیوان نهاد
چو از بخشش پهلوان کرد یاد
۵همی بود تا گشت خورشید زرد
فرو شد بران چشمهٔ لاژورد
۶ز یزدان پاک آن شگفتی بدید
که خورشید گشت از جهان ناپدید
۷بیامد به لشکرگه خویش باز
دلی پر ز اندیشههای دراز
۸شب تیره کرد از جهاندار یاد
پس اندیشه بر آب حیوان نهاد
۹شکیبا ز لشگر هرانکس که دید
نخست از میان سپه برگزید
۱۰چهل روزه افزون خورش برگرفت
بیامد دمان تا چه بیند شگفت
۱۱سپه را بران شارستان جای کرد
یکی پیش رو چست بر پای کرد
۱۲ورا اندر آن خضر بد رای زن
سر نامداران آن انجمن
۱۳سکندر بیامد به فرمان اوی
دل و جان سپرده به پیمان اوی
۱۴بدو گفت کای مرد بیداردل
یکی تیز گردان بدین کار دل
۱۵اگر آب حیوان به چنگ آوریم
بسی بر پرستش درنگ آوریم
۱۶نمیرد کسی کو روان پرورد
به یزدان پناهد ز راه خرد
۱۷دو مهرست با من که چون آفتاب
بتابد شب تیره چون بیند آب
۱۸یکی زان تو برگیر و در پیش باش
نگهبان جان و تن خویش باش
۱۹دگر مهره باشد مرا شمع راه
به تاریک اندر شوم با سپاه
۲۰ببینیم تا کردگار جهان
بدین آشکارا چه دارد نهان
۲۱توی پیش رو گر پناه من اوست
نمایندهٔ رای و راه من اوست
۲۲چو لشگر سوی آب حیوان گذشت
خروش آمد الله اکبر ز دشت
۲۳چو از منزلی خضر برداشتی
خورشها ز هرگونه بگذاشتی
۲۴همی رفت ازین سان دو روز و دو شب
کسی را به خوردن نجنبید لب
۲۵سه دیگر به تاریکی اندر دو راه
پدید آمد و گم شد از خضر شاه
۲۶پیمبر سوی آب حیوان کشید
سر زندگانی به کیوان کشید
۲۷بران آب روشن سر و تن بشست
نگهدار جز پاک یزدان نجست
۲۸بخورد و برآسود و برگشت زود
ستایش همی بافرین بر فزود
۲۹