چو بشنید خسرو ز دستان سخن
یکی دانشی پاسخ افگند بن
۱بدو گفت کای پیر پاکیزه مغز
همه رای و گفتارهای تو نغز
۲ز گاه منوچهر تا این زمان
نهای جز بیآزار و نیکی گمان
۳همان نامور رستم پیلتن
ستون کیان نازش انجمن
۴سیاووش را پروراننده اوست
بدو نیکویها رساننده اوست
۵سپاهی که دیدند گوپال او
سر ترگ و برز و فر و یال او
۶بسی جنگ ناکرده بگریختند
همه دشت تیر و کمان ریختند
۷به پیش نیاکان من کینهخواه
چو دستور فرخ نماینده راه
۸وگر نام و رنج تو گیرم به یاد
بماند سخن تازه تا صد نژاد
۹ز گفتار چرب ار پژوهش کنم
ترا این ستایش نکوهش کنم
۱۰دگر هرچه پرسیدی از کار من
ز نادادن بار و آزار من
۱۱به یزدان یکی آرزو داشتم
جهان را همه خوار بگذاشتم
۱۲کنون پنج هفتست تا من به پای
همی خواهم از داور رهنمای
۱۳که بخشد گذشته گناه مرا
درخشان کند تیره گاه مرا
۱۴برد مر مرا ز این سپنجی سرای
بود در همه نیکوی رهنمای
۱۵نماند کز این راستی بگذرم
چو شاهان پیشین یپیچد سرم
۱۶کنون یافتم هرچه جستم ز کام
بباید پسیچید کآمد خرام
۱۷سحرگه مرا چشم بغنود دوش
ز یزدان بیامد خجسته سروش
۱۸که برساز کآمد گه رفتنت
سرآمد نژندی و ناخفتنت
۱۹کنون بارگاه من آمد به سر
غم لشکر و تاج و تخت و کمر
۲۰