چو بشنید شنگل به بهرام گفت
که رای تو با مردمی نیست جفت
۱زمانی فرودآی و بگشای بند
چه گویی سخنهای ناسودمند
۲یکی خرم ایوان بپرداختند
همه هرچ بایست برساختند
۳بیاسود بهرام تا نیمروز
چو بر اوج شد تاج گیتی فروز
۴چو در پیش شنگل نهادند خوان
یکی را بفرمود کو را بخوان
۵کز ایران فرستادهٔ خسروپرست
سخنگوی و هم کامگار نوست
۶کسی را که با اوست هم زیننشان
بیاور به خوان رسولان نشان
۷بشد تیز بهرام و بر خوان نشست
بنان دست بگشاد و لب را ببست
۸چو نان خورده شد مجلس آراستند
نوازندهٔ رود و می خواستند
۹همی بوی مشک آمد از خوردنی
همان زیر زربفت گستردنی
۱۰بزرگان چو از باده خرم شدند
ز تیمار نابوده بیغم شدند
۱۱دو تن را بفرمود زورآزمای
به کشتی که دارند با دیو پای
۱۲برفتند شایسته مردان کار
ببستندشان بر میانها ازار
۱۳همی کرد زور ان برین این بران
گرازان و پیچان دو مرد گران
۱۴چو برداشت بهرام جام بلور
به مغزش نبید اندرافگند شور
۱۵بشنگل چنین گفت کای شهریار
بفرمای تا من ببندم ازار
۱۶چو با زورمندان به کشتی شوم
نه اندر خرابی و مستی شوم
۱۷بخندید شنگل بدو گفت خیز
چو زیر آوری خون ایشان بریز
۱۸چو بشنید بهرام بر پای خاست
به مردی خم آورد بالای راست
۱۹کسی را که بگرفت زیشان میان
چو شیری که یازد به گور ژیان
۲۰همی بر زمین زد چنان کاستخوانش
شکست و بپالود رنگ رخانش
۲۱بدو مانده بد شنگل اندر شگفت
ازان برز بالا و آن زور و کفت
۲۲به هندی همی نام یزدان بخواند
ورا از چهل مرد برتر نشاند
۲۳چو گشتند مست از می خوشگوار
برفتند ز ایوان گوهرنگار
۲۴چو گردون بپوشید چینی حریر
ز خوردن برآسود برنا و پیر
۲۵چو زرین شد آن چادر مشکبوی
فروزنده بر چرخ بنمود روی
۲۶شه هندوان باره را برنشست
به میدان خرامید چوگان به دست
۲۷ببردند با شاه تیر و کمان
همی تاخت بر آرزو یک زمان
۲۸به بهرام فرمود تا بر نشست
کمان کیانی گرفته به دست
۲۹به شنگل چنین گفت کای شهریار
چنان دان که هستند با من سوار
۳۰همی تیر و چوگان کنند آرزوی
چو فرمان دهد شاه آزادهخوی
۳۱چنین گفت شنگل که تیر و کمان
ستون سواران بود بیگمان
۳۲تو با شاخ و یالی بیفراز دست
به زه کن کمان را و بگشای شست
۳۳کمان را به زه کرد بهرام گرد
عنان را به اسپ تگاور سپرد
۳۴یکی تیر بگرفت و بگشاد شست
نشانه به یک چوبه بر هم شکست
۳۵گرفتند یکسر برو آفرین
سواران میدان و مردان کین
۳۶