ازان پس بیامد به پردهسرای
ز هرگونه انداخت با شاه رای
۱ز لهراسپ وز کین فرشیدورد
ازان نامداران روز نبرد
۲بدو گفت گشتاسپ کای زورمند
تو شادانی و خواهرانت به بند
۳خنک آنک بر کینه گه کشته شد
نه در چنگ ترکان سرگشته شد
۴چو بر تخت بینند ما را نشست
چه گوید کسی کو بود زیر دست
۵بگریم برین ننگ تا زندهام
به مغز اندرون آتش افگندهام
۶پذیرفتم از کردگار بلند
که گر تو به توران شوی بیگزند
۷به مردی شوی در دم اژدها
کنی خواهران را ز ترکان رها
۸سپارم ترا تاج شاهنشهی
همان گنج بیرنج و تخت مهی
۹مرا جایگاه پرستش بس است
نه فرزند من نزد دیگر کس است
۱۰چنین پاسخ آورد اسفندیار
که بیتو مبیناد کس روزگار
۱۱به پیش پدر من یکی بندهام
روان را به فرمانش آگندهام
۱۲فدای تو دارم تن و جان خویش
نخواهم سر و تخت و فرمان خویش
۱۳شوم باز خواهم ز ارجاسپ کین
نمانم بر و بوم توران زمین
۱۴به تخت آورم خواهران را ز بند
به بخت جهاندار شاه بلند
۱۵برو آفرین کرد گشتاسپ و گفت
که با تو روان و خرد باد جفت
۱۶برفتنت یزدان پناه تو باد
به باز آمدن تخت گاه تو باد
۱۷بخواند آن زمان لشگر از هر سوی
به جایی که بد موبدی گر گوی
۱۸ازیشان گزیده ده و دو هزار
سواران مرد افگن و کینهدار
۱۹بر ایشان ببخشید گنج درم
نکرد ایچ کس را به بخشش دژم
۲۰ببخشید گنجی بر اسفندیار
یکی تاج پر گوهر شاهوار
۲۱خروشی برآمد ز درگاه شاه
شد از گرد خورشید تابان سیاه
۲۲ز ایوان به دشت آمد اسفندیار
سپاهی گزید از در کارزار
۲۳