سکندر سوی روشنایی رسید
یکی بر شده کوه رخشنده دید
۱زده بر سر کوه خارا عمود
سرش تا به ابر اندر از چوب عود
۲بر هر عمودی کنامی بزرگ
نشسته برو سبز مرغی سترگ
۳به آواز رومی سخن راندند
جهاندار پیروز را خواندند
۴چو آواز بشنید قیصر برفت
به نزدیک مرغان خرامید تفت
۵بدو مرغ گفت ای دلارای رنج
چه جویی همی زین سرای سپنج
۶اگر سر برآری به چرخ بلند
همان بازگردی ازو مستمند
۷کنون کامدی هیچ دیدی زنا
وگر کرده از خشت پخته بنا
۸چنین داد پاسخ کزین هر دو هست
زنا و برین گونه جای نشست
۹چو بشنید پاسخ فروتر نشست
درو خیره شد مرد یزدانپرست
۱۰بپرسید کاندر جهان بانگ رود
شنیدی و آوای مست و سرود
۱۱چنین داد پاسخ که هر کو ز دهر
ز شادی همی برنگیرند بهر
۱۲ورا شاد مردم نخواند همی
وگر جان و دل برفشاند همی
۱۳به خاک آمد از بر شده چوب عمود
تهی ماند زان مرغ رنگین عمود
۱۴بپرسید دانایی و راستی
فزونست اگر کمی و کاستی
۱۵چنین داد پاسخ که دانش پژوه
همی سرفرازد ز هر دو گروه
۱۶به سوی عمود آمد از تیره خاک
به منقار چنگالها کرد پاک
۱۷ز قیصر بپرسید یزدانپرست
به شهر تو بر کوه دارد نشست
۱۸بدو گفت چون مرد شد پاکرای
بیابد پرستنده بر کوه جای
۱۹ازان چوب جوینده شد بر کنام
جهانجوی روشندل و شادکام
۲۰به چنگال میکرد منقار تیز
چو ایمن شد از گردش رستخیز
۲۱به قیصر بفرمود تا بیگروه
پیاده شود بر سر تیغ کوه
۲۲ببیند که تا بر سر کوه چیست
کزو شادمان را بباید گریست
۲۳