یکی کرگ بود اندران شهر شاه
ز بالای او بسته بر باد راه
۱ازان بیشه بگریختی شیر نر
هم از آسمان کرگس تیرپر
۲یکایک همه هند زو پر خروش
از آواز او کر شدی تیز گوش
۳به بهرام گفت ای پسندیده مرد
برآید به دست تو این کارکرد
۴به نزدیک آن کرگ باید شدن
همه چرم او را به تیر آژدن
۵اگر زو تهی گردد این بوم و بر
به فر تو این مرد پیروزگر
۶یکی دست باشدت نزدیک من
چه نزدیک این نامدار انجمن
۷که جاوید در کشور هندوان
بود زنده نام تو تا جاودان
۸بدو گفت بهرام پاکیزهرای
که با من بباید یکی رهنمای
۹چو بینم به نیروی یزدان تنش
ببینی به خون غرقه پیراهنش
۱۰بدو داد شنگل یکی رهنمای
که او را نشیمن بدانست و جای
۱۱همی رفت با نیکدل رهنمون
بدان بیشهٔ کرگ ریزنده خون
۱۲همی گفت چندی ز آرام اوی
ز بالا و پهنا و اندام اوی
۱۳چو بنمود و برگشت و بهرام رفت
خرامان بدان بیشهٔ کرگ تفت
۱۴پس پشت او چند ایرانیان
به پیکار آن کرگ بسته میان
۱۵چو از دور دیدند خرطوم اوی
ز هنگش همی پست شد بوم اوی
۱۶بدو هرکسی گفت شاها مکن
ز مردی همی بگذرد این سخن
۱۷نکردست کس جنگ با کوه و سنگ
وگرچه دلیرست خسرو به چنگ
۱۸به شنگل چنین گوی کاین راه نیست
بدین جنگ دستوری شاه نیست
۱۹چنین داد پاسخ که یزدان پاک
مرا گر به هندوستان داد خاک
۲۰به جای دگر مرگ من چون بود
که اندیشه ز اندازه بیرون بود
۲۱کمان را به زه کرد مرد جوان
تو گفتی همی خوار گیرد روان
۲۲بیامد دوان تا به نزدیک کرگ
پر از خشم سر دل نهاده به مرگ
۲۳کمان کیانی گرفته به چنگ
ز ترکش برآورد تیر خدنگ
۲۴همی تیر بارید همچون تگرگ
برین همنشان تا غمین گشت کرگ
۲۵چو دانست کو را سرآمد زمان
برآهیخت خنجر به جای کمان
۲۶سر کرگ را راست ببرید و گفت
به نام خداوند بییار و جفت
۲۷که او داد چندین مرا فر و زور
به فرمان او تابد از چرخ هور
۲۸بفرمود تا گاو و گردون برند
سر کرگ زان بیشه بیرون برند
۲۹ببردند چون دید شنگل ز دور
به دیبا بیاراست ایوان سور
۳۰چو بر تخت بنشست پرمایه شاه
نشاندند بهرام را پیش گاه
۳۱همی کرد هر کس برو آفرین
بزرگان هند و سواران چنین
۳۲برفتند هر مهتری با نثار
به بهرام گفتند کای نامدار
۳۳کسی را سزای تو کردار نیست
به کردار تو راه دیدار نیست
۳۴ازو شادمان شنگل و دل به غم
گهی تازهروی و زمانی دژم
۳۵