سکندر چو بشنید شد سوی کوه
به دیدار بر تیغ شد بیگروه
۱سرافیل را دید صوری به دست
برافراخته سر ز جای نشست
۲پر از باد لب دیدگان پرزنم
که فرمان یزدان کی آید که دم
۳چو بر کوه روی سکندر بدید
چو رعد خروشان فغان برکشید
۴که ای بندهٔ آز چندین مکوش
که روزی به گوش آیدت یک خروش
۵که چندین مرنج از پی تاج و تخت
به رفتن بیارای و بربند رخت
۶چنین داد پاسخ بدو شهریار
که بهر من این آمد از روزگار
۷که جز جنبش و گردش اندر جهان
نبینم همی آشکار و نهان
۸ازان کوه با ناله آمد فرود
همی داد نیکی دهش را درود
۹بران راه تاریک بنهاد روی
به پیش اندرون مردم راهجوی
۱۰چو آمد به تاریکی اندر سپاه
خروشی برآمد ز کوه سیاه
۱۱که هرکس که بردارد از کوه سنگ
پشیمان شود ز آنک دارد به چنگ
۱۲وگر برندارد پشیمان شود
به هر درد دل سوی درمان شود
۱۳سپه سوی آواز بنهاد گوش
پراندیشه شد هرکسی زان خروش
۱۴که بردارد آن سنگ اگر بگذرد
پی رنج ناآمده نشمرد
۱۵یکی گفت کین رنج هست از گناه
پشیمانی و سنگ بردن به راه
۱۶دگر گفت لختی بباید کشید
مگر درد و رنجش نباید چشید
۱۷یکی برد زان سنگ و دیگر نبرد
یکی دیگر از کاهلی داشت خرد
۱۸چو از آب حیوان به هامون شدند
ز تاریکی راه بیرون شدند
۱۹بجستند هرکس بر و آستی
پدیدار شد کژی و کاستی
۲۰کنار یکی پر ز یاقوت بود
یکی را پر از گوهر نابسود
۲۱پشیمان شد آنکس که کم داشت اوی
زبرجد چنان خار بگذاشت اوی
۲۲پشیمانتر آنکس که خود برنداشت
ازان گوهر پربها سر بگاشت
۲۳دو هفته بر آن جایگه بر بماند
چو آسودهتر گشت لشکر براند
۲۴