چو کیخسرو آن گفت ایشان شنید
زمانی بیاسود و اندر شمید
۱پراندیشه گفت ای جهاندیده زال
به مردی بیاندازه پیموده سال
۲اگر سرد گویمت بر انجمن
جهاندار نپسندد این بد ز من
۳دگر آن که رستم شود دردمند
ز درد وی آید به ایران گزند
۴دگر آن که گر بشمری رنج اوی
همانا فزون آید از گنج اوی
۵سپر کرد پیشم تن خویش را
نبد خواب و خوردن بداندیش را
۶همان پاسخت را به خوبی کنیم
دلت را به گفتار تو نشکنیم
۷چنین گفت زآن پس به آواز سخت
که ای سرفرازان پیروز بخت
۸سخنهای دستان شنیدم همه
که بیدار بگشاد پیش رمه
۹به دارنده یزدان گیهان خدیو
که من دورم از راه و فرمان دیو
۱۰به یزدان گراید همی جان من
که آن دیدم از رنج درمان من
۱۱بدید آن جهان را دل روشنم
خرد شد ز بدهای او جوشنم
۱۲به زال آنگهی گفت تندی مکن
بر اندازه باید که رانی سخن
۱۳نخست آن که گفتی ز توراننژاد
خردمند و بیدار هرگز نزاد
۱۴جهاندار پور سیاوش منم
ز تخم کیان راد و باهش منم
۱۵نبیرهٔ جهاندار کاووس کی
دلافروز و با دانش و نیکپی
۱۶به مادر هم از تخم افراسیاب
که با خشم او گم شدی خورد و خواب
۱۷نبیرهٔ فریدون و پور پشنگ
از این گوهران چنین نیست ننگ
۱۸که شیران ایران به دریای آب
نشستی تن از بیم افراسیاب
۱۹دگر آن که کاووس صندوق ساخت
سر از پادشاهی همی برفراخت
۲۰چنان دان که اندر فزونی منش
نسازند بر پادشا سرزنش
۲۱کنون من چو کین پدر خواستم
جهان را به پیروزی آراستم
۲۲بکشتم کسی را کز او بود کین
وز او جور و بیداد بد بر زمین
۲۳به گیتی مرا نیز کاری نماند
ز بدگوهران یادگاری نماند
۲۴هرآنگه که اندیشه گردد دراز
ز شادی و از دولت دیریاز
۲۵چو کاووس و جمشید باشم به راه
چو ایشان ز من گم شود پایگاه
۲۶چو ضحاک ناپاک و تور دلیر
که از جور ایشان جهان گشت سیر
۲۷بترسم که چون روز نخ برکشد
چو ایشان مرا سوی دوزخ کشد
۲۸دگر آن که گفتی که با شیده جنگ
بیاراستی چون دلاور پلنگ
۲۹از آن بد کز ایران ندیدم سوار
نه اسپ افگنی از در کارزار
۳۰که تنها بر او به جنگ آمدی
چو رفتی به رزمش درنگ آمدی
۳۱کسی را کجا فر یزدان نبود
وگر اختر نیک خندان نبود
۳۲همه خاک بودی به جنگ پشنگ
از ایران بدین سان شدم تیزچنگ
۳۳بدین پنج هفته که من روز و شب
همی بآفرین برگشادم دو لب
۳۴بدان تا جهاندار یزدان پاک
رهاند مرا ز این غم تیره خاک
۳۵شدم سیر ز این لشکر و تاج و تخت
سبک بار گشتیم و بستیم رخت
۳۶تو ای پیر بیدار دستان سام
مرا دیو گویی که بنهاد دام
۳۷به تاری و کژی بگشتم ز راه
روان گشته بیمایه و دل تباه
۳۸ندانم که بادافره ایزدی
کجا یابم و روزگار بدی
۳۹