چو دستان شنید این سخن خیره شد
همی چشمش از روی او تیره شد
۱خروشان شد از شاه و بر پای خاست
چنین گفت کای داور داد و راست
۲ز من بود تیزی و نابخردی
توی پاک فرزانهٔ ایزدی
۳سزد گر ببخشی گناه مرا
اگر دیو گم کرد راه مرا
۴مرا سالیان شد فزون از شمار
کمر بستهام پیش هر شهریار
۵ز شاهان ندیدم کز این گونه راه
بجستی ز دادار خورشید و ماه
۶که ما را جدایی نبود آرزوی
از این دادگر خسرو نیکخوی
۷سخنهای دستان چو بشنید شاه
پسند آمدش پوزش نیکخواه
۸بیازید و بگرفت دستش به دست
بر خویش بردش به جای نشست
۹بدانست کاو این سخن جز به مهر
نپیمود با شاه خورشید چهر
۱۰چنین گفت پس شاه با زال زر
که اکنون ببندید یکسر کمر
۱۱تو و رستم و طوس و گودرز و گیو
دگر هر که او نامدارست نیو
۱۲سراپرده از شهر بیرون برید
درفش همایون به هامون برید
۱۳ز خرگاه وز خیمه چندان که هست
بسازید بر دشت جای نشست
۱۴درفش بزرگان و پیل و سپاه
بسازید روشن یکی رزمگاه
۱۵چنان کرد رستم که خسرو بگفت
ببردند پردهسرای از نهفت
۱۶به هامون کشیدند ایرانیان
به فرمان ببستند یکسر میان
۱۷سپید و سیاه و بنفش و کبود
زمین کوه تا کوه پر خیمه بود
۱۸میان اندرون کاویانی درفش
جهان زو شده سرخ و زرد و بنفش
۱۹سراپردهٔ زال نزدیک شاه
برافراخته زو درفش سیاه
۲۰به دست چپش رستم پهلوان
ز کابل بزرگان روشنروان
۲۱به پیش اندرون طوس و گودرز و گیو
چو رهام و شاپور و گرگین نیو
۲۲پس پشت او بیژن و گستهم
بزرگان که بودند با او به هم
۲۳