شهنشاه بر تخت زرین نشست
یکی گُرزهٔ گاوپیکر به دست
۱به یک دست او زال و رستم به هم
چو پیل سرافراز و شیر دژم
۲به دست دگر طوس و گودرز و گیو
دگر بیژن گرد و رهام نیو
۳نهاده همه چهر بر چشم شاه
بدان تا چه گوید ز کار سپاه
۴به آواز گفت آن زمان شهریار
که ای نامداران به روزگار
۵هر آن کس که دارید راه و خرد
بدانید کاین نیک و بد بگذرد
۶همه رفتنیایم و گیتی سپنچ
چرا باید این درد و اندوه و رنج
۷ز هر دست خوبی فراز آوریم
به دشمن بمانیم و خود بگذریم
۸کنون گاو آن زیر چرم اندر است
که پاداش و بادافره دیگرست
۹بترسید یکسر ز یزدان پاک
مباشید ایمن بدین تیره خاک
۱۰که این روز بر ما همی بگذرد
زمانه دم هر کسی بشمرد
۱۱ز هوشنگ و جمشید و کاووس شاه
که بودند با فر و تخت و کلاه
۱۲جز از نام از ایشان به گیتی نماند
کسی نامهٔ رفتگان برنخواند
۱۳از ایشان بسی ناسپاسان بدند
به فرجام زآن بد هراسان بدند
۱۴چو ایشان همان من یکی بندهام
وگر چند با رنج کوشندهام
۱۵بکوشیدم و رنج بردم بسی
ندیدم که ایدر بماند کسی
۱۶کنون جان و دل ز این سرای سپنج
بکندم سرآوردم این درد و رنج
۱۷کنون آنچه جستم همه یافتم
ز تخت کیی روی برتافتم
۱۸هر آن کس که در پیش من برد رنج
ببخشم بدو هرچ خواهد ز گنج
۱۹ز کردار هر کس که دارم سپاس
بگویم به یزدان نیکیشناس
۲۰به ایرانیان بخشم این خواسته
سلیح و در گنج آراسته
۲۱هر آن کس که هست از شما مهتری
ببخشم به هر مهتری کشوری
۲۲همان بدره و برده و چارپای
براندیشم آرم شمارش به جای
۲۳ببخشم که من راه را ساختم
وز این تیرگی دل بپرداختم
۲۴شما دست شادی به خوردن برید
به یک هفته ایدر چمید و چرید
۲۵بخواهم که تا ز این سرای سپنج
گذر یابم و دور مانم ز رنج
۲۶چو کیخسرو این پندها برگرفت
بماندند گردان ایران شگفت
۲۷یکی گفت کاین شاه دیوانه شد
خرد با دلش سخت بیگانه شد
۲۸ندانم بر او بر چه خواهد رسید
کجا خواهد این تاج و تخت آرمید
۲۹برفتند یکسر گروهاگروه
همه دشت لشکر بد و راغ و کوه
۳۰غو نای و آوای مستان ز دشت
تو گفتی همی از هوا برگذشت
۳۱ببودند یک هفته ز این گونه شاد
کسی را نیامد غم و رنج یاد
۳۲