همی رفت یک ماه پویان به راه
به رنج اندر از راه شاه و سپاه
۱چنین تا به نزدیک کوهی رسید
که جایی دد و دام و ماهی ندید
۲یکی کوه دید از برش لاژورد
یکی خانه بر سر ز یاقوت زرد
۳همه خانه قندیلهای بلور
میان اندرون چشمهٔ آب شور
۴نهاده بر چشمه زرین دو تخت
برو خوابنیده یکی شوربخت
۵به تن مردم و سر چو آن گراز
به بیچارگی مرده بر تخت ناز
۶ز کافور زیراندرش بستری
کشیده ز دیبا برو چادری
۷یکی سرخ گوهر به جای چراغ
فروزان شده زو همه بوم و راغ
۸فتاده فروغ ستاره در آب
ز گوهر همه خانه چون آفتاب
۹هرانکس که رفتی که چیزی برد
وگر خاک آن خانه را بسپرد
۱۰همه تنش بر جای لرزان شدی
وزان لرزه آن زنده ریزان شدی
۱۱خروش آمد از چشمهٔ آب شور
که ای آرزومند چندین مشور
۱۲بسی چیز دیدی که آن کس ندید
عنان را کنون باز باید کشید
۱۳کنون زندگانیت کوتاه گشت
سر تخت شاهیت بیشاه گشت
۱۴سکندر بترسید و برگشت زود
به لشکرگه آمد به کردار دود
۱۵وزان جایگه تیز لشکر براند
خروشان بسی نام یزدان بخواند
۱۶ازان کوه راه بیابان گرفت
غمی گشت و اندیشهٔ جان گرفت
۱۷همی راند پر درد و گریان ز جای
سپاه از پس و پیش او رهنمای
۱۸