به هشتم نشست از بر گاه شاه
ابی یاره و گرز و زرین کلاه
۱چو آمدش رفتن به تنگی فراز
یکی گنج را درگشادند باز
۲چو بگشاد آن گنج آباد را
وصی کرد گودرز کشواد را
۳بدو گفت بنگر به کار جهان
چه در آشکار و چه اندر نهان
۴که هر گنج را روزی آگندنیست
به سختی و روزی پراگندنیست
۵نگه کن رباطی که ویران بود
یکی کان به نزدیک ایران بود
۶دگر آبگیری که باشد خراب
از ایران وز رنج افراسیاب
۷دگر کودکانی که بیمادرند
زنانی که بی شوی و بیچادرند
۸دگر آن کش آید به چیزی نیاز
ز هر کس همی دارد آن رنج راز
۹بر ایشان در گنج بسته مدار
ببخش و بترس از بد روزگار
۱۰دگر گنج کش نام بادآورست
پر از افسر و زیور و گوهرست
۱۱نگه کن به شهری که ویران شدست
کنام پلنگان و شیران شدست
۱۲دگر هر کجا رسم آتشکدست
که بیهیربد جای ویران شدست
۱۳سه دیگر کسی کاو ز تن بازماند
به روز جوانی درم برفشاند
۱۴دگر چاهساری که بیآب گشت
فراوان بر او سالیان برگذشت
۱۵بدین گنج بادآور آباد کن
درم خوار کن مرگ را یاد کن
۱۶دگر گنج کش خواندندی عروس
که آگند کاووس در شهر طوس
۱۷به گودرز فرمود کان را ببخش
به زال و به گیو و خداوند رخش
۱۸همه جامههای تنش برشمرد
نگه کرد یکسر به رستم سپرد
۱۹همان یاره و طوق کنداوران
همان جوشن و گرزهای گران
۲۰ز اسبان به جایی که بودش یله
به طوس سپهبد سپردش گله
۲۱همه باغ و گلشن به گودرز داد
به گیتی ز مرزی که آمدش یاد
۲۲سلیح تنش هرچه در گنج بود
که او را بدان خواسته رنج بود
۲۳سپردند یکسر به گیو دلیر
بدانگه که خسرو شد از گنج سیر
۲۴از ایوان و خرگاه و پردهسرای
همان خیمه و آخور و چارپای
۲۵فریبرز کاووس را داد شاه
بسی جوشن و ترگ و رومی کلاه
۲۶یکی طوق روشنتر از مشتری
ز یاقوت رخشان دو انگشتری
۲۷نبشته بر او نام شاه جهان
که اندر جهان آن نبودی نهان
۲۸به بیژن چنین گفت کین یادگار
همی دار و جز تخم نیکی مکار
۲۹