مرا سال بگذشت برشست و پنج
نه نیکو بود گر بیازم به گنج
۱مگر بهره بر گیرم از پند خویش
بر اندیشم از مرگ فرزند خویش
۲مرا بود نوبت برفت آن جوان
ز دردش منم چون تن بیروان
۳شتابم همی تا مگر یابمش
چویابم به بیغاره بشتابمش
۴که نوبت مرا بود بیکام من
چرا رفتی و بردی آرام من
۵ز بدها تو بودی مرا دستگیر
چرا چاره جستی ز همراه پیر
۶مگر همرهان جوان یافتی
که از پیش من تیز بشتافتی
۷جوان را چو شد سال برسی و هفت
نه بر آرزو یافت گیتی برفت
۸همیبود همواره با من درشت
برآشفت و یکباره بنمود پشت
۹برفت و غم و رنجش ایدر بماند
دل و دیدهٔ من به خون درنشاند
۱۰کنون او سوی روشنایی رسید
پدر را همی جای خواهد گزید
۱۱برآمد چنین روزگار دراز
کزان همرهان کس نگشتند باز
۱۲همانا مرا چشم دارد همی
ز دیر آمدن خشم دارد همی
۱۳ورا سال سی بد مرا شصت و هفت
نپرسید زین پیر و تنها برفت
۱۴وی اندر شتاب و من اندر درنگ
ز کردارها تا چه آید به چنگ
۱۵روان تو دارنده روشن کناد
خرد پیش جان تو جوشن کناد
۱۶همیخواهم از کردگار جهان
ز روزی ده آشکار و نهان
۱۷که یکسر ببخشد گناه مرا
درخشان کند تیره گاه مرا
۱۸