به ایرانیان گفت هنگام من
فراز آمد و تازه شد کام من
۱بخواهید چیزی که باید ز من
که آمد پراگندن انجمن
۲همه مهتران زار و گریان شدند
ز درد شهنشاه بریان شدند
۳همی گفت هرکس که ای شهریار
که را مانی این تاج را یادگار
۴چو بشنید دستان خسرو پرست
زمین را ببوسید و برپای جست
۵چنین گفت کای شهریار جهان
سزد کآرزوها ندارم نهان
۶تو دانی که رستم به ایران چه کرد
به رزم و به بزم و به ننگ و نبرد
۷چو کاووس کی شد به مازندران
رهی دور و فرسنگهای گران
۸چو دیوان ببستند کاووس را
چو گودرز گردنکش و طوس را
۹تهمتن چو بشنید تنها برفت
به مازندران روی بنهاد تفت
۱۰بیابان و تاریکی و دیو و شیر
همان جادوی و اژدهای دلیر
۱۱بدان رنج و تیمار ببرید راه
به مازندران شد به نزدیک شاه
۱۲بدرید پهلوی دیو سپید
جگرگاه پولاد غندی و بید
۱۳سر سنجه را ناگه از تن بکند
خروشش برآمد به ابر بلند
۱۴چو سهراب فرزند کاندر جهان
کسی را نبود از کهان و مهان
۱۵بکشت از پی کین کاووس شاه
ز دردش بگرید همی سال و ماه
۱۶وز آن پس کجا رزم کاموس کرد
به مردی به ابر اندر آورد گرد
۱۷ز کردار او چند رانم سخن
که هم داستانها نیاید به بن
۱۸اگر شاه سیر آمد از تاج و گاه
چه ماند بدین شیردل نیکخواه
۱۹چنین داد پاسخ که کردار اوی
به نزدیک ما رنج و تیمار اوی
۲۰که داند مگر کردگار سپهر
نمایندهٔ کام و آرام و مهر
۲۱سخنهای او نیست اندر نهفت
نداند کس او را به آفاق جفت
۲۲