چو نامه بر کید هندی رسید
فرستادهٔ پادشا را بدید
۱فراوانش بستود و بنواختش
به نیکی بر خویش بنشاختش
۲بدو گفت شادم ز فرمان اوی
زمانی نگردم ز پیمان اوی
۳ولیکن برین گونه ناساخته
بیایم دمان گردن افراخته
۴نباشد پسند جهانآفرین
نه نزدیک آن پادشاه زمین
۵همانگه بفرمود تا شد دبیر
قلم خواست هندی و چینی حریر
۶مران نامه را زود پاسخ نوشت
بیاراست بر سان باغ بهشت
۷نخست آفرین کرد بر کردگار
خداوند پیروز و به روزگار
۸خداوند بخشنده و دادگر
خداوند مردی و هوش و هنر
۹دگر گفت کز نامور پادشا
نپیچد سر مردم پارسا
۱۰نشاید که داریم چیزی دریغ
ز دارندهٔ لشکر و تاج و تیغ
۱۱مرا چار چیزست کاندر جهان
کسی را نبود آشکار و نهان
۱۲نباشد کسی را پس از من به نیز
بدین گونه اندر جهان چار چیز
۱۳فرستم چو فرمان دهد پیش اوی
ازان تازه گردد دل و کیش اوی
۱۴ازان پس چو فرمایدم شهریار
بیایم پرستش کنم بندهوار
۱۵