سکندر چو کرد اندر ایران نگاه
بدانست کو را شد آن تاج و گاه
۱همی راه و بیراه لشکر کشید
سوی کید هندی سپه برکشید
۲به جایی که آمد سکندر فراز
در شارستانها گشادند باز
۳ازان مرز کس را به مردم نداشت
ز ناهید مغفر همی برگذاشت
۴چو آمد بران شارستان بزرگ
که میلاد خواندیش کید سترگ
۵بران مرز لشکر فرود آورید
همه بوم ایشان سپه گسترید
۶نویسندهٔ نامه را خواندند
به پیش سکندرش بنشاندند
۷یکی نامه بنوشت نزدیک کید
چو شیری که ارغنده گردد به صید
۸ز اسکندر راد پیروزگر
خداوند شمشیر و تاج و کمر
۹سر نامه بود آفرین از نخست
بدانکس که دل را به دانش بشست
۱۰ز کار آن گزیند که بیرنجتر
چو خواهد که بردارد از گنج بر
۱۱گراینده باشد به یزدان پاک
بدو دارد امید و زو ترس و باک
۱۲بداند که ما تخت را مایهایم
جهاندار پیروز را سایهایم
۱۳نوشتم یکی نامه نزدیک تو
که روشن کند جان تاریک تو
۱۴همآنگه که بر تو بخواند دبیر
منه پیش و این را سگالش مگیر
۱۵اگر شب رسد روشنی را مپای
هماندر زمان سوی فرمان گرای
۱۶وگر بگذری زین سخن نگذرم
سر و تاج و تختت به پی بسپرم
۱۷